صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 863

غزل شمارهٔ 863

شاعر: رومی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ود

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: غزل

انگریزی ترجمہ: آربری
صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
کز من نمی‌شکیبد و با من خوش است عود

The fire the day before yesterday whispered secretly to the smoke, “The aloes-wood cannot rest without me, and with me it is happy.

22
قدر من او شناسد و شکر من او کند
کاندر فنای خویش بدیدست عود سود

It knows well my worth, and expresses thanks to me, for the aloes-wood has perceived that in its passing away there is profit.

33
سر تا به پای عود گره بود بند بند
اندر گشایش عدم آن عقدها گشود

The aloes-wood was knotted and tied from head to foot; in the release of nonexistence these knots were resolved.

44
ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا
ای فانی و شهید من و مفخر شهود

Hail and welcome to you, my flame-eating friend, my passeraway and martyr and pride of all witnesses.”

55
بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند
اندر عدم گریز از این کور و زان کبود

See how heaven and earth are pawns of existence; flee into nonexistence from the blindness of the one and the blueness of the other.

66
هر جان که می‌گریزد از فقر و نیستی
نحسی بود گریزان از دولت و سعود

Every soul which flees away from poverty and nonexistence is misfortune fleeing away from prosperity and good fortune.

77
بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست
صلحی فکن میان من و محو ای ودود

Without expunging, no one profits from the tablet of nonexistence; make peace between me and expunging, O loving One!

88
آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا
نی در فزایش آمد و نی رست از رکود

Until yonder dark earth passed away from itself, it did not begin to augment or escape from inertia.

99
تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی
نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود

So long as sperm was sperm and did not become obliterated from seminal fluid, it attained not the cypress’ stature nor the cheeks’ beauty.

1010
در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش
آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود

When bread and broth ferment in the intestines, they then become reason and soul, the despair of the envious.

1111
سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا
نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود

So long as black rock did not pass away from itself, it did not become gold and silver, neither found its way into coins.

1212
خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست
اندر نماز قامه بود آنگهی قعود

First comes lowliness and bondage, then afterwards there is kingship; in the ritual prayer men first stand, and then sit.

1313
عمری بیازمودی هستی خویش را
یک بار نیستی را هم باید آزمود

For a lifetime you have made trial of your own being; once it is also necessary to experience not-being.

1414
طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست
هر جا که دود آمد بی‌آتشی نبود

The pomp and pride of poverty and passing-away is no empty boast; whenever smoke appears, it is not without a fire.

1515
گر نیست عشق را سر ما و هوای ما
چون از گزافه او دل و دستار ما ربود

If our minds and desires belong not to love, how did love wantonly rob us of heart and turban?

1616
عشق آمدست و گوش کشانمان همی‌کشد
هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود

Love entered, and draws us along by the ear every morning to the school of those who fulfil their covenants.

1717
از چشم مؤمن آب ندم می‌کند روان
تا سینه را بشوید از کینه و جحود

Love sets flowing the water of penitence from the eye of the believer, to wash his breast clean of anger and stubborn denial.

1818
تو خفته‌ای و آب خضر بر تو می‌زند
کز خواب برجه و بستان ساغر خلود

You are fallen asleep and the water of Khid.ar splashes beside you; leap up from slumber and seize the goblet of immortality.

1919
باقیش عشق گوید با تو نهان ز من
ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود

Let love tell you the rest of it secretly from me; be one with the Companions of the Cave, alike sleeping and waking.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 862

اگلی نظم

بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود

گلگونه بین که بر رخ گلنار می‌رود

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 864

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ساقی بیار می که گل از غنچه رو نمود

چون بگذرد بهار و پشیمان شوی چه سود

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 156

شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود

تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 52

رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟

کاو روی راز دیر به خَلقان نمی‌نمود

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 345

انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروخت

خاک سیاه خویش چو آئینه وانمود

علامہ اقبال»پیام مشرق»افکار»بخش 51 - تهذیب

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 873

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00