شاعر: عرفی
ز فتنه ای دل و جانم به ناله بر دستند
که ناز و عشوه ز تاثیر صحبتش مستند
چگونه می به میان آورم در این مجلس
که باده حوصله سوز است و جمله بد مستند
کدام بزم بچیدم که تنگ حوصله گان
به بوی می که شنیدند شیشه ها بشکستند
مگو به تجربه جامی بده، که نشنیدم
که شیشه ای که شکستند باز پیوستند
هلاک صحبت رندان بی شر و شورم
که بوی می بشنیدند و تا ابد مستند
بیا به دیر مغان، آبرو مبر عرفی
که از برون و درون در به روی ما بستند
زمین
سبکروانکه به وحشت میان جان بستند
چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1359
گذشتگانکه ز تشویش ما و من رستند
مقیم عالم نازند هر کجا هستند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1360
مصوران به هزار انفعال پیوستند
که طرهٔ تو کشیدند و خامه نشکستند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1361
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 226
فسردگان که طلسم وجود نشکستند
ازین چه سود که چون کف به بحر پیوستند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3903
بیا که خاوریان نقش تازهای بستند
دگر مرو به طواف بتی که بشکستند
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 42
به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستند
قرابه بر سر ابر بهار بشکستند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 162
فارسی متن کا ماخذ: گنجور