شاعر: عرفی
به داغ کفر و دین در کوچه و بازار می باید
به خلوت سبحه بر کف، در میان زنار می باید
حکایت های هشیارانه سنجد فهم بدمستی
ولیکن نکتهٔ مستانه را هشیار می باید
بساطی که در آن طرح دو عالم می توان کردن
به دست آورده ام، اندازه و پرگار می باید
اگر در عشق صد توفان بود، مستغنی از نوحم
وگر در عافیت بادی وزد غمخوار می باید
اگر با دوست در گلشن زدی ساغر، گواه است او
نسیم باده و آرایش دستار می باید
محل تنگ است زاهد، گوشهٔ ویرانه می گویم
شما را سبحه و ما را بت و زنار می باید
محبت آفتاب محشر و مشکل که عرفی را
به صحرای قیامت سایهٔ دیوار می باید
زمین
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3225
نکویان را عتاب و لطف با هم یار میباید
زبان تلخ با لبهای شکربار میباید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3226
دگر خلوت به عشرتخانهٔ خمّار میباید
ز وجد صوفیان صد حقه بازار میباید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 203
فارسی متن کا ماخذ: گنجور