شاعر: عرفی
دگر خلوت به عشرتخانهٔ خمّار میباید
ز وجد صوفیان صد حقه بازار میباید
چنان با عشرت ده روزهٔ بلبل حسد داری
که پنداری در این گلشن گل پربار میباید
خزان جور زلف او دراز افسانهای دارد
همین گویم کزین گلشن به بلبل خار میباید
نماند یک نفس از دوستان دشمنم در دل
ولی از دوست گر خاری خلد بسیار میباید
کسی گر بهر طاعت ماند اندر کعبه یک ساعت
اگر داند حساب مطلب از صد کار میباید
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم
کنون میمیرم و با من بت و زنار میباید
ندامت رنگ حرفی بر زبان میآورد عرفی
به دستان نفاقآلوده استغفار میباید
زمین
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3225
نکویان را عتاب و لطف با هم یار میباید
زبان تلخ با لبهای شکربار میباید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3226
به داغ کفر و دین در کوچه و بازار می باید
به خلوت سبحه بر کف، در میان زنار می باید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 323
فارسی متن کا ماخذ: گنجور