شاعر: صائب
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
ز لعل آبدار او تمنایی که من دارم
مرا در دست صد انگشتر زنهار میباید
پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم
مرا شیرازهای از رشتهٔ زنّار میباید
به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را
گل بیخار را شبنم دل بیدار میباید
زلیخا دامن امید را بیهوده نگشاید
عبیر پیرهن را چشم چون دستار میباید
ز چشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد می
همین سابقی میان میکشان هشیار میباید
چه سود از کارفرمایان ظاهر بیدماغان را؟
که در دل کارفرمایی ز ذوق کار میباید
متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندان
تکلف بر طرف، دیوانه در بازار میباید
به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحی
ترا گر سبحهای از بهر استغفار میباید
زمین
دگر خلوت به عشرتخانهٔ خمّار میباید
ز وجد صوفیان صد حقه بازار میباید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 203
به داغ کفر و دین در کوچه و بازار می باید
به خلوت سبحه بر کف، در میان زنار می باید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 323
نکویان را عتاب و لطف با هم یار میباید
زبان تلخ با لبهای شکربار میباید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3226
فارسی متن کا ماخذ: گنجور