شاعر: صائب
نکویان را عتاب و لطف با هم یار میباید
زبان تلخ با لبهای شکربار میباید
درین بستانسرا چون سرو معشوقی و رعنایی
به قامت راست ناید، شیوهٔ رفتار میباید
نه آسان است جمع آوردن اسباب دلداری
رخ آیینهسان و خط چون زنگار میباید
ز جوش مشتری گیرد بلندی قیمت گوهر
قماش ماه کنعان بر سر بازار میباید
حیا از عهده این خیره چشمان برنمیآید
گلستان ترا گوش گران، دیوار میباید
به مژگان بیستون را میتوان برداشتن از جا
همین روی دلی زان یار شیرین کار میباید
زلیخا چشم یاری از صبا دارد، نمیداند
که بوی پیرهن را چشم چون دستار میباید
نه آسان است سر از حلقه مستان برون بردن
سری آشفتهتر از طرّهٔ دستار میباید
متاع من همه گفتار بیکردار و در محشر
پی سودا همه کردار بیگفتار میباید
به شب بیداری از نیرنگ می ایمن مشو صائب
که مکر دختر رَز را دل بیدار میباید
زمین
دگر خلوت به عشرتخانهٔ خمّار میباید
ز وجد صوفیان صد حقه بازار میباید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 203
به داغ کفر و دین در کوچه و بازار می باید
به خلوت سبحه بر کف، در میان زنار می باید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 323
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3225
فارسی متن کا ماخذ: گنجور