شاعر: بیدل دهلوی
مصوران به هزار انفعال پیوستند
که طرهٔ تو کشیدند و خامه نشکستند
ز جهل نسبت قد تو میکنند به سرو
فضول چند که پامال فطرت پستند
به رنگ عقد گهر وا نمیتوان کردن
دلیکه در خم زلف تواش گره بستند
ز آفتاب گذشته است مد ابروبت
کمانکشان زه ناز پر زبردستند
دماغسوختگان بیش از این وفا نکند
سپندها به صد آهنگ یک صدا جستند
ز شام ما مکش ای حسرت انتظار سحر
به دور ما قدح آفتاب بشکستند
در این محیط ادب کن ز خودنماییها
حباب و موج همان نیستند اگر هستند
ادب ز مردمک دیده میتوان آموخت
که ساکنند اگر هوشیار اگر مستند
ز وضع شمع خموش این نوا پرافشان است
که شعلهها همه خود را به داغ دل بستند
به ذوق وحشت آن قوم سوختم بیدل
که نالهوار چو برخاستند، ننشستند
زمین
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 226
فسردگان که طلسم وجود نشکستند
ازین چه سود که چون کف به بحر پیوستند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3903
ز فتنه ای دل و جانم به ناله بر دستند
که ناز و عشوه ز تاثیر صحبتش مستند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 324
بیا که خاوریان نقش تازهای بستند
دگر مرو به طواف بتی که بشکستند
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 42
به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستند
قرابه بر سر ابر بهار بشکستند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 162
سبکروانکه به وحشت میان جان بستند
چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1359
گذشتگانکه ز تشویش ما و من رستند
مقیم عالم نازند هر کجا هستند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1360
فارسی متن کا ماخذ: گنجور