شاعر: عرفی
منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش
مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش
فلک به چرب زبانی، گدای فرصت نیست
به مدعی ندهی، گوهر یگانهٔ خویش
ز نفخ صور نه توفان نوح بی خطر است
چرا نتازد عنقا به آشیانهٔ خویش
به وعده گاه تو امید آنقدر بنشاند
که در دیار خودم سوخت خانهٔ خویش
خراب آتش رمز محبتم عرفی
که در شرار نهان می کند زبانهٔ خویش
زمین
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 501
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
به گل فرو شده پایم درآستانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5031
به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش
زمین پاک طلب کن برای دانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5032
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 350
به عمرها ننهم پا برون ز خانهٔ خویش
نگاهبان خودم من بر آستانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 409
فارسی متن کا ماخذ: گنجور