شاعر: نظیری نیشابوری
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
دل از قفای نظر کو به کوی می گردد
نظر ز شوق تو گم کرده راه خانه خویش
ز باغ رفت گل و بلبلان خموش شدند
من اسیر همان عاشق فسانه خویش
کسی که واقف ذوقی شود نمی بینم
بغیر خویش که می رقصم از ترانه خویش
به شب که دردی دردی به کام دل ریزند
کنم به روز طرب از می شبانه خویش
مروت و کرم از دیگری نمی بینم
نشسته ام به گدایی بر آستانه خویش
ز بس که دور زمان را ز خسروان ننگ است
زمانه نازد اگر گویمش زمانه خویش
به گنج خانه محمود مدح نفروشم
به شاهنامه خرم بیت عاشقانه خویش
تو را که نقد جهان باید از طلب منشین
مرا خوش است دل از داغ جاودانه خویش
اگر ز برهمنان سرکشی، نیازارند
تو را که هست بت خویش در خزانه خویش
دلی به شرط «نظیری » نهاده بر سر راه
به هر که تیر زند میدهد نشانه خویش
زمین
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 501
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
به گل فرو شده پایم درآستانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5031
به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش
زمین پاک طلب کن برای دانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5032
منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش
مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 389
به عمرها ننهم پا برون ز خانهٔ خویش
نگاهبان خودم من بر آستانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 409
فارسی متن کا ماخذ: گنجور