شاعر: جامی
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویش
سرود بیخودی و آه عاشقانه خویش
به خون همی طپم از ناله های خود همه شب
کسی نکرده چو من رقص بر ترانه خویش
خیال خال تو بردم من ضعیف به خاک
چنانکه دانه کشد مور سوی خانه خویش
ز چشم سخت دلان دور دار عارض و خال
به سنگ خاره مکن ضایع آب و دانه خویش
سخن به قاعده همت آید ای واعظ
من و فسون محبت تو و فسانه خویش
خوشم به شعله این آه آتشین همه شب
مرا چو شمع سری هست با زبانه خویش
بر آستانه تو خاک شد سر جامی
چه می کشی قدم از خاک آستانه خویش
زمین
نمی روم به بهشت برین زخانه خویش
به گل فرو شده پایم درآستانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5031
به هر سیاه درون مشنوان ترانه خویش
زمین پاک طلب کن برای دانه خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5032
منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش
مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 389
به عمرها ننهم پا برون ز خانهٔ خویش
نگاهبان خودم من بر آستانهٔ خویش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 409
رمید طایر جانم ز آشیانه خویش
که در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 350
فارسی متن کا ماخذ: گنجور