صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 14 - ترجمه الشوق در ستایش مولای متقیان علی علیه السلام

شمارهٔ 14 - ترجمه الشوق در ستایش مولای متقیان علی علیه السلام

شاعر: عرفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 25

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیار

نیافتم که فروشند بخت در بازار

2

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن

که روزگار، طبیب است و عافیت بیمار

3

مرا زمانهٔ طنّاز دست بسته و تیغ

زند به فرقم و گوید که هان سری می‌خار

4

زمانه مردِ مصاف است و من ز ساده‌دلی

کنم به جوشنِ تدبیرِ وهم، دفعِ مَضار

5

ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌بارد

من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار

6

عجب که نشکنم این کارگاهِ مینایی

که شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار

7

چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نزنم

عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار

8

اگر کرشمهٔ وصلم کَشد و گر غم هجر

نه آفرین ز لبم بشوند و نه زنهار

9

دلم ز دردِ گرانمایه چون جگر ز فغان

دماغم از گِله خالی چو خاطرم ز غبار

10

دلِ خراب مرا مطلبی است آیتِ یأس

چو زود رفتنِ جان پیشِ نیم‌کُشته شکار

11

دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوت

غمم چو تهمتِ یوسف دویده در بازار

12

ز سلک مدّت عمرم که روزها دزدید

که فصل شیب و شبابم گذشت در شب تار

13

گلِ حیات من از بس که هست پژمرده

اجل نمی‌زند از ننگ بر سرم دستار

14

ز دوستانِ منافق چنان رمیده دلم

که پیش روی ز الماس می‌کنم دیوار

15

برون ز صورت دیبای بالشم کس نیست

کز آستین نم اشکم بچیند از رخسار

16

عجوز بختم اگر زلفکان بیاراید

سفید گردد زلفین شاهدان تتار

17

کدام فتنه به شب سرنهاده بر بالین

که صبحدم نشد از خواب، روی من بیدار

18

جراحتم چو بخارد به عزم خاریدن

پلنک ناخن، گردد زمانهٔ خونخوار

19

وگر طبیب دهد ناگوار دارویی

کند به شیره دندان مارنوش گوار

20

و گر ز بوتهٔ خاری کُنم شبی بالش

به سعی، زلزله در دیده‌ام خلاند خار

21

به صید موری اگر ناوکی بزه بندم

دهان مار کند در گزیدنم سوفار

22

یقین شناس که منصور از آن اناالحق زد

که وارهد ز زمانه به دستگیری دار

23

شب گذشته به زانو نهاده بودم سر

که اوفتاد خرد را بر این خرابه گذار

24

سری چنان که نیاری شنید بی‌سامان

غمی چنان که مبادا نصیب دیگر بار

25

بدید و گفت به عالم مباد چون تو کسی

جهان به خویشتن آرای و خویشتن بیزار

26

سری چنین همه رای صواب و بی‌سامان

دلی چنین همه صاف شراب و دردِ خمار

27

مرض ببین و سبب جوی و خود معالجه کن

طبیب کیست، فلاطون اگر شود بیمار

28

به گریه گفتمش آری طریق عقل این است

ولیک جانب انصاف خود نگه می‌دار

29

کسی چگونه به سامان در آورد آن سر

که چون ز زانو برداشت کوفت بر دیوار

30

به خنده گفت سراسیمگیت گم دارد

وگرنه هادیِ این ره تو بوده‌ای هموار

31

رهت نمایم و بر خویشتن نهم منّت

که نقدهای مرا نیست جز تو کس معیار

32

تهی کن از همه اندیشهٔ خطا و بِنِه

به خاک، مرقدِ کُحْلُ الجواهرِ ابصار

33

چه مرقد آن که بود در شکنجه تا به فلک

هوای منظر او از تراکمِ اَنظار

34

به حیرتم که چه صنعت به کار برد که کرد

به تنگنای جهان، وضعِ این بنا معمار

35

که گر به قدر بلندی بیفکند سایه

محیط کون و مکان گردد آسمان‌کردار

36

کتابه‌اش که بود سرنوشت عالم کون

چو بوی جامه یوسف بر دریده غبار

37

زهی صفای عمارت که در تماشایش

به دیده باز نگردد نگاه از دیوار

38

ز سقف گنبدش امسال باز می‌آید

هرآن صدا که کسی داده در حریمش پار

39

چه قدرِ صبح شناسند ساکنان درش

که در حوالی او شام را نبوده گذار

40

گر آفتاب درآید به گنبدش گویی

که در میانهٔ فانوس شد مگس طَیّار

41

ز ذرّه‌های پریشانْ شعاعِ نورافشان

نجوم بی‌مددِ آسمان درو سیّار

42

غبارِ فرشِ حریمش به تاجِ عرش نشست

اگر ز جنبش موری بلند گشت غبار

43

گُلیست در چمنِ صنع، شکلِ قبّهٔ او

که عرش داشته بر دورِ او، ز کنگره خار

44

بسی نماند که خدّام او در آمد و شد

کنند کنگرهٔ عرش با زمین هموار

45

ز آستانهٔ او طعنه‌ای نشنوده

به پایه پایه خود عرش می‌کند اظهار

46

به گاهِ جوش زیارت در آستانهٔ او

نُه آسمان به تَهِ کفش، گم کند دستار

47

فلک به پنجهٔ خورشید از هوا گیرد

اگر عمامه‌ای افتد ز تارکِ زوّار

48

به داغِ لاله توان دید یاسمن در وی

چو بسترد ز سرش مهر، سایهٔ دیوار

49

دریچه‌اش به ضیا دیده سهیل یمن

نشیمنش به هوای کعبه، نسیمِ بهار

50

چو صبح بیضه خورشید پرورد به شکم

گر آشیانه کند بسپریش بر دیوار

51

رموز غیب مُصوّر شود درو هر دم

چو خاطری که بوَد در تصوّرِ اسرار

52

از آن زمان که فتادش نظر به شمسهٔ او

شد آفتاب‌پرست، آفتاب، حِربا وار

53

ندانم ای فلک انصاف می‌دهی یا نه؟

گر از هزار جفایت یکی کنم اظهار

54

فرونشین به دو زانو و چین بر ابرو  زن

بدان صفت که دغاپیشگانِ دعوی‌دار

55

اگر صواب نگویم بگوی و شرم مکن

که آبروی مرا نیست شرمِ کس در کار

56

مرا به شوق چنین بینی از چنان مرقد

مرا به دست تهی بینی از چنین بازار

57

نه بال روحِ قدس میدهی نه پرِّ مگس

نه سیمِِ قلب دهی نه زرِ تمام عیار

58

ازین معامله خود منفعل مباش که تو

به مور پر دهی از پای من بری رفتار

59

به کاوش مژه از کور تا نجف بروم

اگر به هند به خاکم کنی و گر به تتار

60

ستیزه با چو تو قاهر، دلیل دانش نیست

زبان گََزیدم و کردم ز گفته استغفار

61

ترّحمی بکن آخر که عاجزم، عاجز

نگاه کن که چه خون می‌چکانم از گفتار

62

سخن چرا نبود دردناک و خون‌آلود؟

که تا لب از ته دل می‌کند به ریش گذار

63

مرا که دست بگیرد؟ که زیر دست توام

مرا که کار گشاید؟ که از تو خیزد کار

64

چه هرزه‌گو شدم از درد دل که شرمم باد

تو کیستی که شوی دستگیر و کارگزار؟

65

همان که شوق طوافش مرا به طوفان داد

به نیم جذبه کشاند ز ورطه‌ام به کنار

66

شهِ سریرِ ولایت، علیِّ عالی‌قدر

محیطِ عالمِ دانش، جهانِ علم و وقار

67

لغت‌نویسِ خرد در صُحاح همّت او

به معنیِّ لغت، اندکْ آوَرَد بسیار

68

مثال آینه، اندیشه زنگ بردارد

گر آورد به دل دشمنش به سهو، گذار

69

به رنگِ دایره در حصرِ جود او هر دم

شود ملاقی آغاز انتهای شمار

70

فلک به جوهر گل گفت روز میلادش

هنوز سیر کنم یا رسید وقت قرار؟

71

ز خلق اوست که قندیلِ شَقْفِ بارگهش

ز نسبتِ دلِ روح القدس ندارد عار

72

ز فیضِ خندهٔ لطفش که کیمیا اثر است

به گاه صیحهٔ قهرش که هست صور آثار

73

جَحیم، شاخ گلی از حدیقهٔ احسان

بهشت، برگِ خسی در شکنجهٔ عَصّار

74

فتد چو سایهٔ حِلمش بر آفتاب، سِزد

که نور ازو مُتعدّی نگردد آینه‌وار

75

نشسته شاهد خلقش به خلوتی که بُوَد

دریچهٔ حرمش نافِ آهوی تاتار

76

چو مِهر رای تو در صبحدم شود طالع

شود ز فرط تهوّع گلوی صبح، فِگار

77

کمانِ قصدِ تُرا جذبه‌ای بُوَد که اگر

زِهَش بگوش رسانی رسد به قبضهٔ شکار

78

عبادتی که محلّی به اجتهاد تو نیست

بُوَد ز سیئه محتاج‌تر به استغفار

79

ز بس به عهد تو لاغر شد از ریاضتِ زهد

گرفت پهلوی ناهید، شکل موسیقار

80

عمل طرازِ فلک در صلاح کون و فساد

اگر نهد به خلافِ مصالحِ تو مدار

81

غبار صحن و سرای تو اوج هفت‌اورنگ

شکنجِ زلفِ سخای تو موجِ دریا بار

82

اگر نه قهر تو یاد آرد آسمان شاید

که خطِّ منطقه‌اش بر میان شود زُنّار

83

شباب سدرهٔ طوبی شود به شیب، بدل

چو منع نَشْو کنی از مجاریِ اشجار

84

ز مردمک نرسد نور تا ابد به مژه

چو بشکنی حرکت در مفاصلِ انظار

85

به هر دیار که آمد لوای عدل تو، ظلم

دهد درازیِ دستِ ستم به پایِ فرار

86

به طُورِ عالمِ معنی گشوده شوقِ کلیم

به ناز و نعمتِ حُسنِ تو روزهٔ دیدار

87

هنوز ناصیهٔ آفتاب در عَرَق است

از آن فروغ که بر وی فشاندی از رخسار

88

ز شرم نورِ جمال تو آفتاب هنوز

به هر جهت که رَوَد هست روی بر دیوار

89

همه تراوشِ جودی و کاوش امید

همه نوازشِ ناموسی و گذارش عار

90

محیط بر کف جود تو کرد، موج فدا

سپهر بر سر جاه تو کرد، اوج نثار

91

غبار خشم تو آرایش کلاه خزان

شعار لطف تو افزایش جمال بهار

92

ز شوق کوی تو پا در گلم ز عمر چه سود

هزار جان گرامی و یک قدم رفتار

93

چو خیمه دوره دامانم آسمان گوئی

بصد طناب فرو بسته است و صد مسمار

94

بگلخن آمده از روضه مانده‌ام محروم

که روی هندسیه با دوپای حرص فگار

95

ز شوق کوی تو هرجا شوم هلاک مرا

بجای سبزه قدم بر دمد ز خاک مزار

96

نه دین بجای ، نه ایمان بسوی خویشم خوان

مگر ز شرم تو بگشایم از میان زنار

97

ز وعده ها که بخود کرده ام یکی اینست

که در طواف تو خواهم گریستن بسیار

98

نثار کوی تو دارم هزار جان و هنوز

متاع من همه دست تهی است همچو چنار

99

اگر زآتش شوقم شود فروغ پذیر

به سلسبیل زند غوطه مرغ آتشخوار

100

مرا چو دیده بود ابلقی چه اندیشم

که این کرنک هرونست و آن کهَر رهوار

101

چگونه پای کم آرم ز آسمان آخر

که بر در تو بود دایمش بر رفتار

102

بدان خدای که در شهر بند امکان نیست

متاع معرفتش نیم ذره در بازار

103

بجزر و مد محیط عطای او که کشد

بنیم موجه دو عالم گناه را بکنار

104

بکنه او که تعجب نشد گران مایه

ازین که کرد ز درکش نبی بعجر اقرار

105

بکلک او که نوشت و بسا که بنویسد

بر وی صفحه عالم سطور لیل و نهار

106

بحاذقیکه که ز داروی حکمتش گردید

شکسته رنگ خزان و شکفته روی بهار

107

بلطف او که زفیضش نمونه ایست بهشت

بجود اوزدیگش نمک چشی است بخار

108

بخشم او که همش حلم اوست شعله فشان

بکنه او که همش علم اوست آینه وار

109

بعشق او که بپهلوی جان نشاند درد

بشوق او که ببازوی دل فرستد کار

110

بسایه علم مصطفی در آن عرصه

که آفتاب شود هم علاقه دستار

111

بجاه او که برویش قدم گشاده نظر

بشبه او که بگردش عدم کشیده حصار

112

به آستین کریمش که هست گنج افشان

به آستان حریمش که هست ناصیه زار

113

بنعمت تو که اندازه را کند مغرول

بمدحت تو که اندیشه را کند ببمار

114

بسلک یازده عقدی کز آن دو لؤلؤ نور

علی است ابر مطیر و بتول دریا بار

115

بطایر ارنی سنج بی اثر نغمه

بلن ترانی هم ذوق مژده دیدار

116

بعشوه ای که زلیخا برید از او کف دست

بفتنه ای که مسیحا گزید ازو سردار

117

ببرقع مه کنعان که بود حسن آباد

بحجله گاه زلیخا که بود یوسف زار

118

به آن متاع که گوهر فروش کنعانی

بمصر برد و لباب ز حسن شد بازار

119

به آن دروغ که فرهاد از و شهادت یافت

به آن ترانه که منصور را کشید بدار

120

بناقه ای که بلیلی خیال مجنون برد

بان کرشمه که لیلی بر آن نمود نثار

121

به تیشه ای که بر اطراف صورت شیرین

همه کرشمه تراشید و ریخت برکهسار

122

بنوش نوش ندیم صبوحی مستان

بکاو کاو کلید طبیعت هشیار

123

بغم فروشی آسودگان شکوه طراز

بتازه رویی پژمردگان شکر گزار

124

برنج بازوی پر نفع کاسبان ضعیف

بچین ابروی بی وجه خواجگان کبار

125

بخستی که کند جذب طعمه از کف مور

بشهوتی که زند خال بوسه بر لب یار

126

بگوشه گیری عنقا که جوهر فعال

ندید صورت او جز بصفحه پندار

127

بهوشمندی آن سایه خفت نخل حیات

که دیده باز نکرد از کشاکش منشار

128

بعقد گوشه دستار شاعران حریص

که بی برات صله سینه ایست پرآزار

129

بدست همت من کز کنار گوشه گرفت

ز ننگ آنکه بدر یوره آشناست کنار

130

بطبع گرسنه چشم محبت اندیشه

که جز بنعمت جود تو نشکند بازار

131

بخاک جبهه که باد بروت عابد ازوست

بتار سبحه که صوفی ازوست در زنار

132

بناز حسن که بندد نقاب در خلوت

بر از عشق که آید که برهنه در بازار

133

بنکته گیری ناموس روستایی طبع

بلب گزیدن افسوس خویشتن بی زار

134

بمردمی که بود هم طویله عنقا

بمحرمی که بود هم قبیله اسرار

135

بگرم چشمی من در نظاره معنی

بشر مگینی من در افاده اشعار

136

بسنبلی که بگلزار حسن می روید

نه از میانه گلشن نه گوشه گلزار

137

بنافه ای که از آهوی صنع میافتد

بهر کجا نمکین تر بود ز چهره یار

138

بشور قمری دستان سرای یک نغمه

که درس نکته توحید می کند تکرار

139

بعندلیب چمن کز نوای گوناگون

لباس بوقلمون دوخت بر رخ گلزار

140

بدود گلخن امید و دودگاه هوس

که با دماغ منش هر دور است قرب جوار

141

به آفتاب مرا دو دریچه طالع

که نیست هیچگهش با زمانه ما کار

142

به نیم قطره شرابی که باز می ماند

پس از پیاله کشیدن بساغر از لب یار

143

بکان کسب که زاید بنام بذل درم

بشان نصب که دوزد بدوش عزل غیار

144

به آستین کلیم و دریچه مشرق

به آستان کریم و پذیره ادرار

145

بعرصه دادن شوق و به آب شستن یأس

بدستیاری توفیق و رنگ دادن کار

146

بانبساط مکان و بامتیاز جهت

باختلاط میان و باحتراز کنار

147

بعلت سکنات و بکوشش حرکات

بعزت حسنات و بجوشش اذکار

148

بتوبه و به پشیمانی دل تائب

بمستی و بپریشانی سر و دستار

149

بعیش زهره چنگی، بدرد ناله من

بفیض سرمه مکی، بگرد کوچه یار

150

بخوی فشانی شبنم ، بخود فروشی گل

بنیزه بازی سوسن ، بدشنه سازی خار

151

بیکه تازی وحدت بعرصه توحید

بفوج داری کثرت بمعرض آثار

152

بدعوت لب عابد که دوخت دلق مراد

باتش دل عاشق که سوخت لوح مزار

153

ببر شکفتن امروز و غنچه گشتن دی

بتوشه پختن امسال و نام بردن پار

154

بشیوه دانی شهر و بساده خویی ده

بنخل بندی کشت و بخوشه چینی کار

155

بصبح قاتم پوش و بشام اکسون باف

بصلح آب فشان و بجنگ آتش بار

156

بهوشمندی عدل و سیاه مستی ظلم

بتر زبانی تیغ و بسر گرانی دار

157

بکذب بی پدر و صدق آدمیزاده

بجهل بی اثر و عقل جبرئیل آثار

158

ببخل وعده تراش و قناعت عیاش

بصدق تنگ معاش و خوش آمد جرار

159

بناگواری نزع و بناگزیری مرگ

به بی مداری عمروبه بیوفایی یار

160

بهزل معرکه گیر و نفاق تو بر تو

بصبر کم سخن و شوق آتشین گفتار

161

بآبروی قناعت بذلت خواهش

بکامرانی فرصت بدولت دیدار

162

بتنگنای گریبان بوسعت دامن

بخاکساری کفش و بنخوت دستار

163

بداع پهلوی بیمارممتنع حرکت

بدرد زانوی جویای منقطع رفتار

164

بحق این همه سوگندهای صدق آمیز

که نزد علم تو حاجت نداشتم بشمار

165

که گر شود ره کوی تو جمله نشترخیز

کنم بمردمک دیده طی نشتر زار

166

رهی ز شوق سراسیمه طی کنم که قدم

بکام تیشه نهم گرستانم از سرخار

167

بآب مهر تو شستم گناهنامه خویش

چه غم که کاتب اعمال دارد استحضار

168

گدای کوچه مهرت بروزگار گناه

گرفته یاج ز سلطان ملک استغفار

169

نه در پناه ولای توام؟ چه غم که بود

معاصیم نه باندازه قیاس و شمار

170

وگر ولای تو ابلیس را شود زورق

کشد زورطه نعتش بیک نفس بکنار

171

شباهت تو کند آفتاب دریوزه

که آورد بضمیرم بدین وسیله گزار

172

هران عروس سخن کز دیار مدح تو نیست

بعشوه گر کشدم در نیاورم بکنار

173

مگر بدامن جود تو دست زد قلمم

که گنجش از بن ناخن دمید نرگس وار

174

چو کرم پیله بخود بر تند مدایح تو

بگاه طاعت ایزد چو دارمش بی کار

175

معلمی که تراشیده خامه طبعم

زآفتاب نهد لوح ساده ام بکنار

176

کجاست مانی صورت نگار تا بیند

نگارخانه ارژنگ و صورت جان دار

177

بچار سوی سخن نقد رایجی دارم

نه همچو ماه زر اندوده آفتاب عیار

178

کلام من که متاع ولایت سخن است

بروی دست صبا میرود سلیمان وار

179

نه انجم است فلک را؛ که همت عرفی

دمادم آب دهانش فکنده بر رخسار

180

از آن بعالم سفلی درآمدم که مرا

غریب دوست نهاد است و آشنا بی زار

181

زجهل جایزه یابم اگر هجا گویم

بعلم تاج دهم چون شوم مدیح نگار

182

بکام دنیویم چون زبان نمی گردد

حدیث جایزه درحشر می کنم اظهار

183

چو این قصیده در افواه خاص و عام افتاد

خطاب ترجمه الشوق یافت از احرار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

داورا! سال نوت محفل طراز سور باد

تهنیت گویان عامت قیصر و فغفور باد

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 13 - در مدح حکیم ابوالفتح

اگلی نظم

سپیده دم که زدم آستین بشمع شعور

شنیدم آیت «لاتقنطوا» زعالم نور

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 15 - درمدح حضرت رسول «ص»

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سپیده دم که گهربار بر در گلزار

شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1112

اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت

هر آینه چو همه مِیْ خورَد گل آرد بار

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 57

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار

نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1133

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1134

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1135

نبشته‌ست خدا گِردِ چهره دلدار

خطی که فاعتبروا منه یا اولی‌الابصار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1136

شده‌ست نور محمد هزار شاخ هزار

گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1137

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1138

مجوی شادی چون در غمست میل نگار

که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1139

بیامدیم دگربار چون نسیم بهار

برآمدیم چو خورشید با صد استظهار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1140

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور