شاعر: عرفی
زهی رمیده مرا آهوی وصال از دام
چنانچه از نظرم خواب و از دلم آرام
بسوی او نفرستم پیام از آن ترسم
که بر حکایت من مطلع شود پیغام
بگاه عربده دشنام چون دهد سوزم
مباد از لب او لذتی برد دشنام
چه نازکی است که بینم بگاه جلوه قدش
گرانی نظرم باز داردش ز خرام
ز اضطراب دلم پای هوش میلغزد
چو میرسد بخیال آن نهال سیم اندام
به نیم جرعه چه شوراست در دلم گویی
کزآن لب نمکین رشحه ای فتاده بجام
بدور حسرت او جام زهر می نوشم
گه از نصیحت خاص وگه از ملامت عام
ز ذوق کشتن عرفی بحیرتم که چرا
چوکینه در دل بی مهر او گرفته مقام
زتازیانه جورش سمند صبر من است
عنان فکنده چو فرمان شهریار انام
زهی وجود سخاوت مشخص از کف تو
چنانچه ذات بصورت ، چنانچه شخص بنام
بود برات عطایت بدست هر فردی
چو نامه های عمل در حسابگاه قیام
فشرده ذوق سخا در دل توپا محکم
چو استقامت زر درخزینه های لئام
بنای دولت خصم توست و بی بیناد
چو دوستی هوسناک و اعتقاد عوام
بعهد عدل تو شاید که توأمان نشوند
صبیه و صبی اندر مشیمه ارحام
دوام جاه تو آن عالمی که دورش را
ذخیره ابد آید بیک دقیقه تمام
درون مطبخ جاه تو مهر و ماه بود
دو قرص نان که یکی پخته است و دیگر خام
زبان حادثه تا کی قضا تواند بست
اگر بحجت تیغ تو ندهدش الزام
ز زخم نشتر فساد انتقام تو شد
درون حادثه پرخون چو شیشه حجام
حروف قدر ترا صورت فلک جرمی است
که عکس قاعده پایین فتاده در ارقام
بعهد عدل تو کز کحل حزم همچو غزال
بخون گرگ سیاه است دیده اغنام
خلاف قاعده صیاد پیشگان شاید
که پرورند بآهنگ صید باز ، حمام
شها ببزم تو چون این قصیده بر خوانم
که ملک نظم ز فیضش گرفته است نظام
سزد بجایزه با جیب پر گهر گردون
بدوشم افکند این جامه زمرد فام
همیشه تا ، زدم عنکبوت پرده صبح
بود لعاب لوامع تنیده بر ایام
بجای شربت مقصود جاه خصم ترا
لعاب افعی تیغ تو باد اندر کام
زمین
چو راند از در خود قهر حق لئیمی را
به میل نیل امانی و حرص جمع حطام
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 5
من آن نیم که پی حفظ اعتقاد عوام
کشم عنان ارادت ز نقل باده و جام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
زهی رسیده تو را هر دم از خدای پیام
علیک الف صلوة و الف الف سلام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 584
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام
بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 81
اگر امیر جهاندار داد من ندهد
چهار ساله نوید مرا که هست خرام
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 83
به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
اشارتی که بکردی به سر به جای سلام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1732
به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1733
سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام
دل غریب بیابد ز نامه شان آرام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1734
به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
که خواب شیرین بر عاشقان شدهست حرام
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1735
چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام
ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 356
فارسی متن کا ماخذ: گنجور