صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست

شمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انگردد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

نوح را دیده من زورق طوفان گردد

خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد

22

سرخ رویم ز وفا بر سر کویی کانجا

آرزو آید و در خون شهیدان گردد

33

غم بده لیک نه چندان که چو در دل باشی

بر تو این گوشه محنتکده زندان گردد

44

دل به یک نکته تسلی است که از برگ گلی

قفس بلبل شوریده گلستان گردد

55

گر مرا محتسب کوی خرابات کنند

باده در کوچه و بازار فراوان گردد

66

شورش و تفرقه در شهر اگر نایابست

در بختم بگشایند که ارزان گردد

77

بس بزرگست گنهکاری ما خرد مبین

تحفه جرم و خطا مایه غفران گردد

88

جرم می باید تا توبه توانی کردن

کفر می باید تا مرد مسلمان گردد

99

دلق شب خلعت ساقیست به می رنگین دار

که مبادا غمش آلایش دامان گردد

1010

دامن شب دم صحبت به تکلف مسپار

کز برای سر خورشید گریبان گردد

1111

گر نوا بایدت از مرغ قفس گیر سبق

که ز بیداری شب مست و غزلخوان گردد

1212

زار گریم که پریشانی دل آسان نیست

گنج ایثار کند تا که پریشان گردد

1313

فقر باید که ازین گنج زکاتت بخشند

درد باید که دلت قابل درمان گردد

1414

بخشش خلق که بی فایده چون کار منست

مال دنیاست که سرمایه عصیان گردد

1515

هرکه را هست بغیر از تو خدایا کرمی

هرچه آن قسمت من طره نسیان گردد

1616

مردم از کار فروبسته چه خواهد بودن

گرهی گر کم ازان طره فتان گردد

1717

از گرانجانی و افسردگیم نزدیکست

طبع بی برگ تر از فصل زمستان گردد

1818

بر دل و سینه نماندست درستی تا کی

پنجه از خون خودم سرخ چو مرجان گردد

1919

بخیه بر جامه زدن نقص بود مجنون را

گهر اشک مرا گوی گریبان گردد

2020

همت بلبل و پروانه گزیند گل و شمع

هدهد ما همه بر گرد سلیمان گردد

2121

آن سلیمان دل جمع طبع که در مجلس او

نطق شکرشکن و لب شکرافشان گردد

2222

خان خانان که ز نام و لقب اجدادش

بر قد دولت تو خلعت امکان گردد

2323

ای قوی بخت که هم تاج طرازی هر روز

طوطی مرده گر آرند سخن دان گردد

2424

بدیاری که تو تشریف فرستی آنجا

از خزان شاخ محالست که عریان گردد

2525

باز آنجا مرض پنجه و ناخن جوید

شیر آنجا ز پی داروی دندان گردد

2626

پاس عدل تو به حدیست که در کعبه به طوع

گرگ در صورت میش آید و قربان گردد

2727

هر کجا بی اثر طیع تو، آتش بارد

هر کجا بی نسق حکم تو، ویران گردد

2828

باید اول ز پی کنه تو رفتن گامی

گر حریفی به تو در عرصه میدان گردد

2929

شاه باید شد تا پادشهی را شکنی

فتح گجرات نه کاریست که آسان گردد

3030

میهمانی که گرامیست تویی ایزد را

هرکه غیر از تو، طفیلی است که مهمان گردد

3131

برنشین، تیغ بزن، تیر بکش عالم را

صفدر رزم کجا صاحب دیوان گردد

3232

سنگ را نقش کنی خاتم جمشید شود

زین که بر باد نهی تخت سلیمان گردد

3333

رخش تو بر مژه شیر کند جلوه چرا

می پسندیش که بیگانه ز جولان گردد؟

3434

آنچنان تند و دلیری که دوگوشش گه رزم

در دو چشم عدوی ملک دو پیکان گردد

3535

همچو مشتاق که از حیله به معشوق رسد

عاشق گوی شود قاصد چوگان گردد

3636

هرگز آسوده ز معشوق نگردد خاطر

آنقدر کز بغل و پهلوی و از ران گردد

3737

ابردست تو چو آن برق یمانی گیرد

زرد از لمعه او چهره شیطان گردد

3838

تیغ بارد ز دم تیغ چو خونبار شود

برق خیزد ز رخ برق چو رخشان گردد

3939

آهنش آمده بی زحمت کان کن بیرون

که ز بس تیزی او رخنه دل کان گردد

4040

زان سوی عالم ارواح دو نیمش سازد

روح اگر از جسد خصم گریزان گردد

4141

ابر و برقی به نظر نیست ندانم که چرا

هر کجا دست و کمان تو نمایان گردد

4242

جسم در خاک نهد رخت که باران آمد

روح از خانه کشد مال که طوفان گردد

4343

بس که بر قاتل خصم تو کمان در رشکست

با خدنگت همه دم دست و گریبان گردد

4444

لب سوفار نخندد که نگردد گریان

گوش زهگیر نجنبد که نه نالان گردد

4545

همه ناوک شودش ناله چو آید به فغان

همه پیکان شودش اشک چو گریان گردد

4646

من ندانم چه بود کین تو دایم که همه

کارگر ناوک او بی پر و پیکان گردد

4747

با چنین اختر فیروز و به این استعداد

حیف باشد که تو را عزم گرانجان گردد

4848

بلبلست آنکه به ته جرعه گل می سازد

تو نهنگی قدحت قلزم عمان گردد

4949

سعی کن مملکتی گیر و جهانی بستان

که خم و خمکده ساقی دوران گردد

5050

چو سر ساغری از فتح تو بگشود بده

آنقدر باده که دوری ز تو گردان گردد

5151

زان شرابی که نهان در خم دولت داری

جرعه ای آر که سیلاب حریفان گردد

5252

شعله خویت اگر تیز نگردد نفسی

گریه بر قصه خونین نمک افشان گردد

5353

اندرین عهد که زیر لب کامل گویان

نیش صد طعنه خورد حرف که جنبان گردد

5454

دور از ما و تو مستند حریفان که ز بخل

سخن داد و دهش بر لبشان جان گردد

5555

من به مدح تو خوشم نی به ثنایی کان را

مزد تعریف شود جایزه رجحان گردد

5656

به دعا قرب تو جویم که درو سوخته ام

هر گلی را که دماغ تو پریشان گردد

5757

تا بود جاه جهان آنچه کم و بیش شود

تا بود کار جهان آنچه دگرسان گردد

5858

دولت از طالع هرکس که سری بردارد

همچو پرگار تو را در خط فرمان گردد

5959

عمل خصم که طومار پس از رسواییست

پرده برداشته تر از رخ عنوان گردد

6060

شرح راز تو که مکتوب نشاط و طربست

از ازل تا ابدش اول و پایان گردد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به عمر مژده که عیش ابد نثار آمد

شکفته رویی جاوید را مدار آمد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 13 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان هنگامی که بیلغار از گجرات به دارالسلطنه اگره آمده بودند و اول مداحی و ملازمت این چاکر بوده گفته شده

اگلی نظم

هرچه در معرض فنا باشد

دل درو بستن از خطا باشد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 15 - یک قصیده

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در واکرده، در بسته ز دربان گردد

دولت از خانه در بسته گریزان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3264

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد

زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3265

دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟

این نه ابری است که از باد پریشان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3266

چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد

دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3267

نخل قد تو به باغی که خرامان گردد

سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3268

سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد

دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3269

نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟

سگ دیوانه محال است نگهبان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3270

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور