صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست

شمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انگردد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

نوح را دیده من زورق طوفان گردد

خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد

2

سرخ رویم ز وفا بر سر کویی کانجا

آرزو آید و در خون شهیدان گردد

3

غم بده لیک نه چندان که چو در دل باشی

بر تو این گوشه محنتکده زندان گردد

4

دل به یک نکته تسلی است که از برگ گلی

قفس بلبل شوریده گلستان گردد

5

گر مرا محتسب کوی خرابات کنند

باده در کوچه و بازار فراوان گردد

6

شورش و تفرقه در شهر اگر نایابست

در بختم بگشایند که ارزان گردد

7

بس بزرگست گنهکاری ما خرد مبین

تحفه جرم و خطا مایه غفران گردد

8

جرم می باید تا توبه توانی کردن

کفر می باید تا مرد مسلمان گردد

9

دلق شب خلعت ساقیست به می رنگین دار

که مبادا غمش آلایش دامان گردد

10

دامن شب دم صحبت به تکلف مسپار

کز برای سر خورشید گریبان گردد

11

گر نوا بایدت از مرغ قفس گیر سبق

که ز بیداری شب مست و غزلخوان گردد

12

زار گریم که پریشانی دل آسان نیست

گنج ایثار کند تا که پریشان گردد

13

فقر باید که ازین گنج زکاتت بخشند

درد باید که دلت قابل درمان گردد

14

بخشش خلق که بی فایده چون کار منست

مال دنیاست که سرمایه عصیان گردد

15

هرکه را هست بغیر از تو خدایا کرمی

هرچه آن قسمت من طره نسیان گردد

16

مردم از کار فروبسته چه خواهد بودن

گرهی گر کم ازان طره فتان گردد

17

از گرانجانی و افسردگیم نزدیکست

طبع بی برگ تر از فصل زمستان گردد

18

بر دل و سینه نماندست درستی تا کی

پنجه از خون خودم سرخ چو مرجان گردد

19

بخیه بر جامه زدن نقص بود مجنون را

گهر اشک مرا گوی گریبان گردد

20

همت بلبل و پروانه گزیند گل و شمع

هدهد ما همه بر گرد سلیمان گردد

21

آن سلیمان دل جمع طبع که در مجلس او

نطق شکرشکن و لب شکرافشان گردد

22

خان خانان که ز نام و لقب اجدادش

بر قد دولت تو خلعت امکان گردد

23

ای قوی بخت که هم تاج طرازی هر روز

طوطی مرده گر آرند سخن دان گردد

24

بدیاری که تو تشریف فرستی آنجا

از خزان شاخ محالست که عریان گردد

25

باز آنجا مرض پنجه و ناخن جوید

شیر آنجا ز پی داروی دندان گردد

26

پاس عدل تو به حدیست که در کعبه به طوع

گرگ در صورت میش آید و قربان گردد

27

هر کجا بی اثر طیع تو، آتش بارد

هر کجا بی نسق حکم تو، ویران گردد

28

باید اول ز پی کنه تو رفتن گامی

گر حریفی به تو در عرصه میدان گردد

29

شاه باید شد تا پادشهی را شکنی

فتح گجرات نه کاریست که آسان گردد

30

میهمانی که گرامیست تویی ایزد را

هرکه غیر از تو، طفیلی است که مهمان گردد

31

برنشین، تیغ بزن، تیر بکش عالم را

صفدر رزم کجا صاحب دیوان گردد

32

سنگ را نقش کنی خاتم جمشید شود

زین که بر باد نهی تخت سلیمان گردد

33

رخش تو بر مژه شیر کند جلوه چرا

می پسندیش که بیگانه ز جولان گردد؟

34

آنچنان تند و دلیری که دوگوشش گه رزم

در دو چشم عدوی ملک دو پیکان گردد

35

همچو مشتاق که از حیله به معشوق رسد

عاشق گوی شود قاصد چوگان گردد

36

هرگز آسوده ز معشوق نگردد خاطر

آنقدر کز بغل و پهلوی و از ران گردد

37

ابردست تو چو آن برق یمانی گیرد

زرد از لمعه او چهره شیطان گردد

38

تیغ بارد ز دم تیغ چو خونبار شود

برق خیزد ز رخ برق چو رخشان گردد

39

آهنش آمده بی زحمت کان کن بیرون

که ز بس تیزی او رخنه دل کان گردد

40

زان سوی عالم ارواح دو نیمش سازد

روح اگر از جسد خصم گریزان گردد

41

ابر و برقی به نظر نیست ندانم که چرا

هر کجا دست و کمان تو نمایان گردد

42

جسم در خاک نهد رخت که باران آمد

روح از خانه کشد مال که طوفان گردد

43

بس که بر قاتل خصم تو کمان در رشکست

با خدنگت همه دم دست و گریبان گردد

44

لب سوفار نخندد که نگردد گریان

گوش زهگیر نجنبد که نه نالان گردد

45

همه ناوک شودش ناله چو آید به فغان

همه پیکان شودش اشک چو گریان گردد

46

من ندانم چه بود کین تو دایم که همه

کارگر ناوک او بی پر و پیکان گردد

47

با چنین اختر فیروز و به این استعداد

حیف باشد که تو را عزم گرانجان گردد

48

بلبلست آنکه به ته جرعه گل می سازد

تو نهنگی قدحت قلزم عمان گردد

49

سعی کن مملکتی گیر و جهانی بستان

که خم و خمکده ساقی دوران گردد

50

چو سر ساغری از فتح تو بگشود بده

آنقدر باده که دوری ز تو گردان گردد

51

زان شرابی که نهان در خم دولت داری

جرعه ای آر که سیلاب حریفان گردد

52

شعله خویت اگر تیز نگردد نفسی

گریه بر قصه خونین نمک افشان گردد

53

اندرین عهد که زیر لب کامل گویان

نیش صد طعنه خورد حرف که جنبان گردد

54

دور از ما و تو مستند حریفان که ز بخل

سخن داد و دهش بر لبشان جان گردد

55

من به مدح تو خوشم نی به ثنایی کان را

مزد تعریف شود جایزه رجحان گردد

56

به دعا قرب تو جویم که درو سوخته ام

هر گلی را که دماغ تو پریشان گردد

57

تا بود جاه جهان آنچه کم و بیش شود

تا بود کار جهان آنچه دگرسان گردد

58

دولت از طالع هرکس که سری بردارد

همچو پرگار تو را در خط فرمان گردد

59

عمل خصم که طومار پس از رسواییست

پرده برداشته تر از رخ عنوان گردد

60

شرح راز تو که مکتوب نشاط و طربست

از ازل تا ابدش اول و پایان گردد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به عمر مژده که عیش ابد نثار آمد

شکفته رویی جاوید را مدار آمد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 13 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان هنگامی که بیلغار از گجرات به دارالسلطنه اگره آمده بودند و اول مداحی و ملازمت این چاکر بوده گفته شده

اگلی نظم

هرچه در معرض فنا باشد

دل درو بستن از خطا باشد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 15 - یک قصیده

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در واکرده، در بسته ز دربان گردد

دولت از خانه در بسته گریزان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3264

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد

زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3265

دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟

این نه ابری است که از باد پریشان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3266

چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد

دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3267

نخل قد تو به باغی که خرامان گردد

سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3268

سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد

دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3269

نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟

سگ دیوانه محال است نگهبان گردد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3270

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور