شاعر: صائب
در واکرده، در بسته ز دربان گردد
دولت از خانه در بسته گریزان گردد
آه مظلوم اثر در دل ظالم نکند
در سیه خانه کجا دود نمایان گردد؟
زان به صحرا ننهم روی که مجنون مرا
آتشی نیست که محتاج به دامان گردد
کوه را شورش من سر به بیابان داده است
کیست مجنون که مرا سلسله جنبان گردد
ساده لوحی بود آیینه صد نقش مراد
طوطی از آینه صاف زبان دان گردد
شود از خواب گران بیش سبکسیری عمر
سیل چون گشت گرانسنگ شتابان گردد
گر چنین تنگ شود دایره عیش و نشاط
پسته در پوست محال است که خندان گردد
می شمارم ز گرانسنگی غفلت مخمل
بستر خوابم اگر خار مغیلان گردد
می شود همچو مه بدر دلش نورانی
هرکه قانع چو مه نو به لب نان گردد
تن به لنگر ندهد کشتی طوفان زدگان
سر عاشق چه خیال است بسامان گردد؟
شد ز داغ جگر لاله مبرهن صائب
که ته دل، سیه از نعمت الوان گردد
زمین
نوح را دیده من زورق طوفان گردد
خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3265
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3266
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3267
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد
سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3268
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3269
نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
سگ دیوانه محال است نگهبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3270
فارسی متن کا ماخذ: گنجور