شاعر: صائب
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
در غبار دل ما آه عبث پیچیده است
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
حیرت وصل زبان بند لب گفتارست
طوطی آن به که جدا از شکرستان گردد
بی حجاب تن خاکی نرسد جان به کمال
پسته بی پوست محال است که خندان گردد
داغ محرومی اگر آب کند سایل را
به ازان است که شرمنده احسان گردد
از کفن جامه احرام سرانجام دهد
هرکه را درد طلب سلسله جنبان گردد
عشق هر روز شد از روز دگر مشکلتر
نیست در طالع این کار که آسان گردد
هرکه چون آبله در حلقه آهل نظرست
هر قدم گرد سر خار مغیلان گردد
در پریخانه دل نیست قرارش صائب
طفل اشکی که بدآموز به دامان گردد
زمین
نوح را دیده من زورق طوفان گردد
خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست
در واکرده، در بسته ز دربان گردد
دولت از خانه در بسته گریزان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3264
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3265
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3266
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد
سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3268
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3269
نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
سگ دیوانه محال است نگهبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3270
فارسی متن کا ماخذ: گنجور