شاعر: صائب
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
روی یوسف کند آن روز جهان را روشن
که برافروخته از سیلی اخوان گردد
صبر کن بر نفس گرم خود ای تشنه جگر
که چو دل آب شود چشمه حیوان گردد
یاد رخسار لطیف تو عجب اکسیری است
که غبار دل ازو سنبل و ریحان گردد
چون فلاخن که سبکسیر شد از سنگ، ترا
خواب سنگین مدد شوخی مژگان گردد
نشود زخم زبان گر مروان را مانع
برق را توشه ره، خار مغیلان گردد
سنبلستان شده از خواب پریشان عالم
تا که بیدار ازین خواب پریشان گردد؟
دیده ای را که چو آیینه پریشان نظرست
هیچ تدبیر چنان نیست که حیران گردد
می درد پرده خود بیشتر از پرده او
هرکه باکم ز خودی دست و گریبان گردد
نیست ممکن که زند تنگی ازو خیمه برون
دیده مور اگر ملک سلیمان گردد
می تواند مژه پیچید عنان اشک مرا
بحر اگر عاجز سر پنجه مرجان گردد
غم منصور که دارد، غرض عشق این است
که سر دار ز منصور به سامان گردد
بوسه آن روز توانی به لب ساحل زد
که خس و خار تو بازیچه طوفان گردد
حکمت این بود درین سیر و سفر صائب را
که به جان تشنه دیدار صفاهان گردد
زمین
نوح را دیده من زورق طوفان گردد
خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست
در واکرده، در بسته ز دربان گردد
دولت از خانه در بسته گریزان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3264
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3265
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3267
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد
سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3268
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3269
نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
سگ دیوانه محال است نگهبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3270
فارسی متن کا ماخذ: گنجور