شاعر: صائب
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد
دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد
همچو سی پاره که در جمع پریشان گردد
می شود فاختگان را خط آزادی سرو
در ریاضی که نهال تو خرامان گردد
هرکه چون شانه کند دست درازی با زلف
تخته مشق دو صد زخم نمایان گردد
می دهد دست نوازش دل ما را تسکین
بحر ساکن اگر از پنجه مرجان گردد
می دهد رخنه لب زود سر سبز به باد
جای رحم است بر آن پسته که خندان گردد
دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است
که اگر باز ستانند دو چندان گردد!
از تماشای رخت حیرت صائب افزود
طوطی از آینه هر چند زبان دان گردد
زمین
نوح را دیده من زورق طوفان گردد
خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست
در واکرده، در بسته ز دربان گردد
دولت از خانه در بسته گریزان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3264
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3266
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3267
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد
سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3268
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3269
نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
سگ دیوانه محال است نگهبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3270
فارسی متن کا ماخذ: گنجور