شاعر: صائب
نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
سگ دیوانه محال است نگهبان گردد
با ضعیفان نظر لطف خدا بیشترست
روزی مور شکر خند سلیمان گردد
هوس بیجگر از ناز شود روگردان
عشق را چین جبین سلسله جنبان گردد
می گشاید دل غمگین به سبکدستی آه
گوهر اشک اگر سفته به مژگان گردد
می شود جمع به شیرازه خرمن آخر
تخم هر چند در آغاز پریشان گردد
بی ضرورت به سخن لب مگشا در پیری
که سخن پوچ ز افتادن دندان گردد
لطف حق بیش بود با نظر افتاده خلق
زال را شهپر سیمرغ مگس ران گردد
رهنوردان طلب بال و پر یکدگرند
موج را موج دگر سلسله جنبان گردد
می شود پیش مه روی تو خورشید سفید
کرم شب تاب اگر روز نمایان گردد
حیرت روی تو مهر لب صائب گردید
طوطی از آینه هر چند زبان دان گردد
زمین
نوح را دیده من زورق طوفان گردد
خضر بر چشم ترم چشمه حیوان گردد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان واقعست
در واکرده، در بسته ز دربان گردد
دولت از خانه در بسته گریزان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3264
خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد
زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3265
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3266
چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد
دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3267
نخل قد تو به باغی که خرامان گردد
سرو در زیر پر فاخته پنهان گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3268
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3269
فارسی متن کا ماخذ: گنجور