مستی ربوده از کف هستی زمام ما
مطرب نمی دهد خبری از مقام ما
تا گشته ایم غافل ازو دور مانده ایم
پدرام می شویم که وحشی است رام ما
دانی که نور مردمک چشم عالمیم
بینی اگر به دیده معنی خرام ما
خود را برهنه بر صف شمشیر می زنیم
کاندر فنای ماست بقا و دوام ما
بر کف کلید جنت و بر لب سلام حور
رضوان ستاده در طلب بار عام ما
خرمن به باد رفت درین دشت پرفریب
مرغی نسود گوشه بالی به دام ما
پستان دایه در کف مشتاق شاهدست
بی گریه قطره ای نچکاند به کام ما
تا اقتدا به «حافظ » شیراز کرده ایم
گر دیده مقتدای دو عالم کلام ما
باران گریه طبع «نظیری » بهار ساخت
کو باد؟ تا برد به گلستان پیام ما
زمین
مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما
لعل ترا نگین نگرفتهست نام ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 216
ساقی بیا که دور فلک شد به کام ما
خورشید را فروغ ده از عکس جام ما
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 70
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 11
هرگز تهی ز خون جگر نیست جام ما
داغ است آفتاب ز ماه تمام ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 773
صبح گدا و شام ز خورشید روشن است
گر قادری ببخش چراغی به شام ما
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 26
جز دفع غم ز باده نبودهست کام ما
گویی چراغ روز سیاه است جام ما
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 31
فارسی متن کا ماخذ: گنجور