ساقی بیا که دور فلک شد به کام ما
خورشید را فروغ ده از عکس جام ما
گلگون می درآر به میدان کنون که هست
رخش سپهر و توسن ایام رام ما
آن ترک را به یک دو قدح مست کن چنان
کز گردش زمانه کشد انتقام ما
آورد آب رفته به جو باغ حسن را
سرو بلند قامت طوبی خرام ما
طاووس وار طوطی جان جلوه می کند
از فر این همای که آمد به دام ما
گاهی می شبانه و گه باده صبوح
بنگر وظیفه سحر و ورد شام ما
جامی به وصف آن لب شیرین شکر شکست
خامش مباد طوطی شیرین کلام ما
زمین
مپسند جزبه رهن تغافل پیام ما
لعل ترا نگین نگرفتهست نام ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 216
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 11
هرگز تهی ز خون جگر نیست جام ما
داغ است آفتاب ز ماه تمام ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 773
صبح گدا و شام ز خورشید روشن است
گر قادری ببخش چراغی به شام ما
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 26
جز دفع غم ز باده نبودهست کام ما
گویی چراغ روز سیاه است جام ما
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 31
مستی ربوده از کف هستی زمام ما
مطرب نمی دهد خبری از مقام ما
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 31
فارسی متن کا ماخذ: گنجور