صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 40 - این قصیده در راه مکه معظمه بعد از غارت سارقان مذیل به مدح نواب محمد عزیز اعظم خان منظوم شده

شمارهٔ 40 - این قصیده در راه مکه معظمه بعد از غارت سارقان مذیل به مدح نواب محمد عزیز اعظم خان منظوم شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اه

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

کس به مشهد پروانه ام نماید راه

که خون بمسل من نیست زیب این درگاه

22

به دست و خنجر او صد هزار اسماعیل

به خون خویش نویسند: عبده و فداه

33

به هر قدم که روم پیش دورتر افتم

که وحشی است غزل و کمند من کوتاه

44

هنوز ناشد گامی به سوی او نزدیک

هزار مرحله در خون دل شدم به شناه

55

به گرد وادی این ره نمی توان گشتن

ز وهم عقده او شیر می شود روباه

66

یکی ز قافله پس مانده از دلیل ضعیف

یکی به بادیه گم گشته از قیاس تباه

77

ز کشته گشته بیابان پر و نشسته درو

به شکل ماتمیان کعبه در لباس سیاه

88

صفا ز محنت این تیه غصه می آرم

چو آهن از دم مصقل چو نقره از دل کاه

99

به حسن غارت خود ناز بیشتر دارم

ز چشم شوخ که ره می زند به حسن نگاه

1010

امیدوار به عجز خودم که آسان تر

ز پا فتاده این ره رسد به منزلگاه

1111

مبر امید که گامی به پای توفیقست

اگر به مرحله یک فرسخست اگر پنجاه

1212

رسیدگان حقیقت نشسته در سیراند

درآن مقام که سالک همی رسد گه گاه

1313

ز بس که تارک مغرور خاک ره شده است

زبان عذر بروید زمین به شکل گیاه

1414

بنه کلاه و کمر گر سر سفر داری

که راه سخت مخوفست و روز بس کوتاه

1515

هزار بار خرد گفت هان به حرمت رو

که نیست جای قدم در ره از نشان جباه

1616

تو خیره توسن جهل و غرور می تازی

به حضرتی که به سر می رود سپهر دوتاه

1717

متاع بتکده داری به سوی کعبه مبر

سر معامله داری ز حج قبول مخواه

1818

من از فریب طمع در جواب می گفتم

که سعی و طوف حرم را زیان ندارد جاه

1919

نگشتم از روش خویش تا برآوردم

به جای نعره لبیک بانگ واویلاه

2020

من از کمینگه دولت مراد می جستم

نشانه تفکرم کرد بخت دولتخواه

2121

ز حسن تربیت فطرتم چه سود که هست

به هر ترقی او آفتی مرا در راه

2222

حیات نقد عزیزی دهد به باد فنا

به هر قدم که کشد یوسفی نفس از چاه

2323

فلک غنیمت عمرم برون برد همه شب

بدان کمند که در روزنم بتابد ماه

2424

قضا به وقت خوشم کرد آن ستم که نکرد

خزان به سایه بید و صبا به برگ گیاه

2525

کجاست جذبه حبل المتین توفیقی؟

که تار طاقتم از بار چرخ شد یکتاه

2626

به سیر مروه و طوف مدینه مشتاقم

کجاست جاذبه ای؟ یا رسول واشوقاه

2727

دلم ز هند و سموم نگر گداخته شد

در آرزوی نشابورم و شمال هراه

2828

گرم به مخلب طایر توان برون آورد

ز چنگ هند جگرخواره یا نبی الله

2929

بشو چو دیده اعرابیم به شیر سفید

که همچو مردمک هندویم به خاک سیاه

3030

تویی که در شب اسری گذشتی از کونین

چنان که بگذرد از مردمان دیده نگاه

3131

براق برق عنان توبی چرا طی کرد

رهی که داشت مه سنبله میاه و گیاه

3232

به دلو ماه عطارد گلاب می افشاند

حمل به نغمه ناهید می نمودش راه

3333

اسد به خنجر مریخ شد عنان گیرش

که آفتاب به پایش فکنده بود کلاه

3434

ز بیم حدت مریخ مشتری آورد

به منزل زحلش آن غلام بی اکراه

3535

گذشت از ملکوت و ملک تکاور تو

که گشت دست دو کون از رکاب او کوتاه

3636

عنان به پایه کرسیش بستی و رفتی

چنان که این قدمت زان قدم نشد آگاه

3737

نشان پای تو بر رهگذار دیده بیافت

که تاج فرق خودش ساخت عرش والاگاه

3838

حدیث دل ز دل و وصل جان ز جان برخاست

که بود رؤیت و گفتار بی عیون و شفاه

3939

گشاده شد درجنت به روی بی برگان

به نزد حق چو گشودی لب شفاعتخواه

4040

سر تفاخر کرسی ز دوش عرش گذشت

کف قدوم تو سودند بر جبین و جباه

4141

به هم ز شوق سرودند کاین همان شخص است

که نور او به جهان داده این جلالت و جاه

4242

ملک به سجده گل سر فرو نمی آورد

سپهر صورت فضلش نگاشت بر درگاه

4343

بدن ز رشحه رحمت به هم نمی آمیخت

جهان نوید وفاقش فکنده در افواه

4444

به صدق دعوت حق او شهادت آورده

ز بعد اشهد ان لا الاه الا الله

4545

ز بس بلند بود همتش گه بخشش

گنه برند برش عاصیان به عذر گناه

4646

سبک عتاب شفیعا! گران خطا بخشا!

که هست مهر تو طاعت فزای و عصیان کاه

4747

تو را که قدرت قرب این بود نجاتی ده

مرا که ظلمت شب می فزایم از دم آه

4848

به قدر خود که مرا همت بلندی ده

که سر فرود نیارم به صدر و منصب شاه

4949

ز هند سفله به جز سفلگی نمی زاید

کراهتست همه حاصل طبیعت و آه!

5050

بضاعت ره دین داده ام به غارت کفر

ز من مربی دین را که می کند آگاه

5151

ستون شرع محمد عزیز اعظم خان

پناه دین نبی پاس دار قول الاه

5252

نمود بدرقه همتش مدد ورنه

هزار گونه خطر بود شرع را در راه

5353

در آن دیار که خورشید فصل او تابد

به ذره درزند آتش فروغ سایه جاه

5454

سپهر و هرچه خدا آفرید سایه تست

شبیه نیست تو را لا الاه الا الله

5555

به خوف گاه نبوت حمایت تو رسید

وگرنه یوسفش افتاده بود اندر چاه

5656

ز طبع و رای تو خورشید آسمان دارد

همان حجاب که اشباه دارد از اشباه

5757

به شیر بیشه گردون دلیر حمله کند

گر آهویی خورد از وادی تو آب و گیاه

5858

متاع دهر نمی ارزد التفات تو را

به سلطنت فکنی سایه از سر اکراه

5959

اگر به هم نکشد همت تو چین جبین

ز نه فلک به سرش برنهد زمانه کلاه

6060

وگر تو نقد شب و روز را به خرج دهی

زمانه کیسه کند خالی از سفید و سیاه

6161

به رای از ملکان ملک آن چنان گیری

که باد از نفس کهربا رباید کاه

6262

ندیده هیبت تو در نبرد روی غنیم

ندیده دولت تو در مصاف پشت سپاه

6363

چو آتش که به خود در تن چنار افتد

کند عدوی تو را قطع نسل قوت باه

6464

به عهد دولتت آن را که دل غمین گردد

چو ریسمان سیاست به حلق پیچد آه

6565

ز همت تو چه گویم امل دراز شود

به سایه تو چو آیم سخن شود کوتاه

6666

بهار طبع امیرا که در حدیقه ملک

نگشته سرو تو از بار «من خلق » دوتاه

6767

سپهر منزلتا بر درت «نظیری » را

نماز شام مصیبت دمید صح پگاه

6868

مخند گر شب ماتم نشاط عید کند

که دیده است به سلخ حیات غره ماه

6969

به درگهت ز بد و نیک داد ازان دارد

که دیده مسند پاداش و بند پادافراه

7070

سخن که خسته افتاده می کند بپذیر

که لخت دل به رخ بسترست و گل درگاه

7171

رخیست غرقه به خونم نثار درگه تو

سزای سکه برآورده ام زری از کاه

7272

امید هست که بر درگه کریم کنند

قبول هدیه ناچیز و تحفه مزجاه

7373

به گوشه نظر التفات محتاجم

به زارییی که توان کشتنم به نیم نگاه

7474

ز بی بضاعتی خود چنان هراسانم

که بهر توشه ره بازگردم از درگاه

7575

به سیل مرحمت از خاک ذلتم بردار

که همچو ماهی عطشان فتاده ام در راه

7676

همیشه تا نشود کشته شمع مهر از باد

مدام تا نشود تیره روی روز از آه

7777

شکوه روی تو آرایش کلاه تو باد

چو نور ماه که بر آسمان زند خرگاه

7878

چراغ عمر تو پرنور تا صباح نشور

که روشنست به نور تو شرع را بنگاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روشن شود ز فر شهنشاه بارگاه

با آفتاب چهره بدل کرده پادشاه

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 39 - این قصیده در تعریف چهره ابوالمنصور جهانگیر پادشاه گفته شده

اگلی نظم

ای جلالت خلوت از اغیار تنها ساخته

حکمت تو از کرم دی کار فردا ساخته

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 41 - یک قصیده

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه

وگر ز عقل گذشتی، بگوی بسم الله

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1751

ز هر طرف که درآمد گشاده رخ آن ماه

مرا مشاهده شد سر ثم وجه الله

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 837

خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دل‌خواه

که در هوای تو برخاست بامداد پگاه

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 416

به گوش جان رهی منهیی ندا در داد

ز حضرت احدی لا اله الّا الله

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 27

به روز شنبهٔ سادس ز ماه ذی الحجّه

به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 28

سماع و بادهٔ گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 104

چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه

ز ذره ذره شنو لا اله الا الله

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2408

در بهشت گشادند در جهان ناگاه

خدا به چشم عنایت به خلق کرد نگاه

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 50 - درستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه

یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همی‌گفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغول‌اند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن.

صاحب‌دلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 25

به جان رسید دل روشنم ز بخت سیاه

کند درازی شب عمر شمع را کوتاه

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6597

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور