شاعر: صائب
به جان رسید دل روشنم ز بخت سیاه
کند درازی شب عمر شمع را کوتاه
گذشت آه من از نه فلک ز پستی قدر
که نارسایی طالع بود رسایی آه
به حرف و صوت سرآمد حیات من، غافل
که راه زود به افسانه می شود کوتاه
شد از سفیدی مو بیش دل سیاهی من
ز صبح حشر نشد جان غافلم آگاه
ز ناله ام جگر سنگ چون نگردد آب؟
مرا ز قیمت نازل فکنده اند به چاه
مراست دیده دل از حطام دنیا سیر
نیم شرار که سرکش شوم به مشت گیاه
علاقه سر مویی به دل بود بسیار
بس است لنگر پرواز چشم یک پر کاه
ز ذکر جهر مکن منع صوفیان زاهد
که عاشقند به بانگ بلند بر الله
کسی به مرتبه سروری سزاوارست
که ریشه کن ز دل خود کند محبت جاه
دو روزه دولت فصل بهار چندان نیست
که کج به طرف سر خود نهی چو غنچه کلاه
مخور فریب سعادت ز چرخ شعبده باز
که بیضه بهر شکستن نهند زیر کلاه
ز داغ لاله سیراب می توان دریافت
که می کند ته دل را شراب لعل سیاه
محیط پرخطر عشق ازان وسیع ترست
که بر کنار فتد موجه ای ازو به شناه
زیاده شد ز خط سبز سرگرانی حسن
غرور شاه یکی صد شود ز گرد سپاه
ز قطع رشته امید چند تاب خوری؟
ازین کلافه وسواس دست کن کوتاه
به من حرارت دوزخ چه می کند صائب؟
چنین که آب مرا کرده است شرم گناه
زمین
به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه
وگر ز عقل گذشتی، بگوی بسم الله
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1751
ز هر طرف که درآمد گشاده رخ آن ماه
مرا مشاهده شد سر ثم وجه الله
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 837
خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواه
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 416
به گوش جان رهی منهیی ندا در داد
ز حضرت احدی لا اله الّا الله
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 27
به روز شنبهٔ سادس ز ماه ذی الحجّه
به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 28
سماع و بادهٔ گلگون و لعبتان چو ماه
اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 104
چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
ز ذره ذره شنو لا اله الا الله
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2408
در بهشت گشادند در جهان ناگاه
خدا به چشم عنایت به خلق کرد نگاه
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 50 - درستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه
یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همیگفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغولاند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن.
صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد.
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 25
ز تاب شعشعه مهر سایه بهر پناه
سزد که بگسلد از شخص و پیش گیرد راه
عرفیقصیدههاشمارهٔ 47 - در منقبت علی علیه السلام
فارسی متن کا ماخذ: گنجور