پروانه ایم و شعله بود آشیان ما
آب از شرار اشک خورد گلستان ما
موریم و در گذار شکر اوفتاده ایم
در راه پایمال شود کاروان ما
تا با نصیب ساخته اند از حلاوتی
همچون رطب شکافته اند استخوان ما
زه در گلوی ما کند از کینه روزگار
بیند اگر درست تن چون کمان ما
خورشید عمر بر سر دیوار و خفته ایم
فریاد از درازی خواب گران ما
صد موج را ز رفتن خود مضطرب کند
موجی که بر کنار رود از میان ما
بس در دماغ همنفسان مغز سوختیم
در دیده خواب تلخ کند داستان ما
در پیری از هزار جوان زنده دل تریم
صد نوبهار رشک برد بر خزان ما
ذوقی که جا به وادی مجنون گرفته بود
امروز معتکف شده بر آستان ما
در حیرتم که غنچه به بلبل چگونه گفت
رازی که باد هم نشیند از زبان ما
بنیاد ما خرابی ما استوار کرد
گویی که سود ماست «نظیری » زیان ما
زمین
چون شمع زآتشیکه وفا زد به جان ما
بال هماست بر سر ما استخوان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 235
از بسگرفته است تحیر عنان ما
دارد هجوم آینه اشک روان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 236
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما
در سرمه بال میزند امشب فغان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 237
نبوَد به غیرِ نامِ تو وردِ زبانِ ما
یک حرف بیش نیست زبان در دهانِ ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 240
رنگین تر از حناست بهار و خزان ما
بر دست خویش بوسه دهد باغبان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 784
لرزید بس که دل به تن ناتوان ما
خالی ز مغز شد قلم استخوان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 785
روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟
چون شمع کشته است زبان در دهان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 786
نوش دارو نشأیِ عّلت نهد در جان ما
در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 28
فارسی متن کا ماخذ: گنجور