نوش دارو نشأیِ عّلت نهد در جان ما
در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما
آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن
صد شب یلداست در هر گوشهٔ زندان ما
ما خجل اما سخن در صنعت مشاطه است
گر نمود کفر دارد شاهد ایمان ما
زخم ها برداشتیم و فتح ها کردیم، لیک
هرگز از خون کسی رنگین نشد میدان ما
چشم اگر باز است و گر پوشیده از هم نگسلد
آمد و رفت نظر در دیدهٔ حیران ما
نی ز عصمت پاک دامانیم کز ناموس و ننگ
میکند آلودگی پرهیز از دامان ما
معنی روشن برون میجوشدم عرفی ز دل
در سیاهی مینگنجد چشمهٔ حیوان ما
زمین
چون شمع زآتشیکه وفا زد به جان ما
بال هماست بر سر ما استخوان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 235
از بسگرفته است تحیر عنان ما
دارد هجوم آینه اشک روان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 236
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما
در سرمه بال میزند امشب فغان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 237
نبوَد به غیرِ نامِ تو وردِ زبانِ ما
یک حرف بیش نیست زبان در دهانِ ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 240
رنگین تر از حناست بهار و خزان ما
بر دست خویش بوسه دهد باغبان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 784
لرزید بس که دل به تن ناتوان ما
خالی ز مغز شد قلم استخوان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 785
روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟
چون شمع کشته است زبان در دهان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 786
پروانه ایم و شعله بود آشیان ما
آب از شرار اشک خورد گلستان ما
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 35
فارسی متن کا ماخذ: گنجور