شاعر: امیرخسرو دهلوی
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم
حلال باد چو می خون من بر آن ساقی
که غرقه کرد به یک جرعه تقوی و دینم
چنان اسیر بتم کم ز قبله نیست خبر
ز من حکایت بطحا مپرس کز چینم
گذشت عمر و عمارت نمی پذیرد، از آنک
خراب کرده نظاره نخستینم
به بوستان نروم کان هوس رخت نگذاشت
که دل کشد به سوی ارغوان و نسرینم
خوش است گریه و آن هم نه گوهری ست، کزو
مفرحی بتوان ساخت بهر تسکینم
به خواب دیده ام امشب که در کنار منی
چه خوابهای پریشانست این که می بینم
هنوز با تو مقام دو کون خواهم باخت
اگر چه مهره ز نطع حیات برچینم
بکش به تیغ که راضیست خسرو مسکین
مکش ز بهر خدا از زبان شیرینم
زمین
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم
به پا چو آبله فرسودنست تسکینم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2292
نشان پای سگانت که بر زمین بینم
برآسمان شرف هست عقد پروینم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 321
به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم
دریغم آید اگر در گل و سمن بینم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 711
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 424
سگی شکایت ایام با کسی میکرد
نبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 168
شود میسر و گویی که در جهان بینم؟
که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 183
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینم
که غم تو به بازیچه می برد دینم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 456
هنوز همنفسی در چمن نمیبینم
بهار میرسد و من گل نخستینم
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 1 - گل نخستین
فارسی متن کا ماخذ: گنجور