زمین
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1458
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم
به پا چو آبله فرسودنست تسکینم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2292
نشان پای سگانت که بر زمین بینم
برآسمان شرف هست عقد پروینم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 321
به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم
دریغم آید اگر در گل و سمن بینم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 711
شود میسر و گویی که در جهان بینم؟
که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 183
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینم
که غم تو به بازیچه می برد دینم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 456
هنوز همنفسی در چمن نمیبینم
بهار میرسد و من گل نخستینم
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 1 - گل نخستین
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 424