شاعر: جامی
به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم
دریغم آید اگر در گل و سمن بینم
اگر چه دنیی و عقبی کنند بر من عرض
من آستان تو بر هر دو کون بگزینم
من و دعای تو همواره این بود کارم
من و هوای تو پیوسته این بود دینم
مگو به طرف چمن شو نظاره کن در گل
چو مرغ باغ نه من عاشق ریاحینم
مرا ز باغ چه آید ز گل چه بگشاید
چو شوق روی تو آشفته ساخت چندینم
به یک تبسم شیرین ازان لب نمکین
هزار شور فکندی به جان شیرینم
چه پرسیم چه کسی این همه تغافل چیست
سگ تو جامی شوریده حال مسکینم
زمین
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1458
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم
به پا چو آبله فرسودنست تسکینم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2292
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 424
سگی شکایت ایام با کسی میکرد
نبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 168
شود میسر و گویی که در جهان بینم؟
که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 183
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینم
که غم تو به بازیچه می برد دینم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 456
هنوز همنفسی در چمن نمیبینم
بهار میرسد و من گل نخستینم
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 1 - گل نخستین
نشان پای سگانت که بر زمین بینم
برآسمان شرف هست عقد پروینم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 321
فارسی متن کا ماخذ: گنجور