شاعر: جامی
نشان پای سگانت که بر زمین بینم
برآسمان شرف هست عقد پروینم
برآن سرم به رهت کرده پای از سر خویش
که تا به جاست سر من ز پای ننشینم
جمال عارض و خط تو یاد میآید
به گرد صفحه باغ از خط ریاحینم
چو آمدی به سرم عمر رفته باز آمد
برفت جان چو خرامان شدی ز بالینم
کند خراش غمت ساز چون بریشم چنگ
هزار ناله ز هر تار دلق پشمینم
چگونه لاف زنم با کسان ز دین درست
هزار رخنه ز عشق تو بیش در دینم
چنین که چرخ دغا مهره دزد شد جامی
ازین بساط همان به که مهره برچینم
زمین
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1458
ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم
به پا چو آبله فرسودنست تسکینم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2292
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 424
سگی شکایت ایام با کسی میکرد
نبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 168
شود میسر و گویی که در جهان بینم؟
که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 183
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینم
که غم تو به بازیچه می برد دینم
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 456
هنوز همنفسی در چمن نمیبینم
بهار میرسد و من گل نخستینم
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 1 - گل نخستین
به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم
دریغم آید اگر در گل و سمن بینم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 711
فارسی متن کا ماخذ: گنجور