صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1457

غزل شمارهٔ 1457

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم

پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟

2

نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد

تو رفتی از نظر و من هنوز حیرانم

3

گمان مبر که گذارم ز دست دامن تو

اگر چه از دو جهان آستین برافشانم

4

چنان مقابل تو باد عاشقی در سر

همی روم که به شمشیر رو نگردانم

5

گر، ای سوار، کمان در کشی به کشتن من

سپر ز دیده بود گاه تیر بارانم

6

دریده پرده دل تیر غمزه تو، چنانک

شکاف گشت همه رازهای پنهانم

7

به صبر گفتم «یک لحظه مونس من باش »

جواب داد که «از هجر نیست درمانم »

8

کرشمه تو و جور رقیب و درد فراق

بدین صفت من بیچاره زیست نتوانم

9

خوش آن زمان که حریف معاشران بودم

فراغ شاهد و می بود و برگ بستانم

10

ندانم آن همه هم‌صحبتان کجا رفتند؟

که هیچ بار نیامد خبر از ایشانم

11

کنون ز دولت عشقت امید خسرو نیست

که بیش جمع شود خاطر پریشانم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانم

که من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1456

اگلی نظم

چنین که غمزه خوبان نشست در کینم

مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1458

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

برون دل نتوان یافت‌ گرد جولانم

چو رنگ قطره خون رفته‌ست می‌دانم

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2260

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم

به خواب دوش که را دیده‌ام نمی‌دانم

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1740

همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.

یکی یهود و مسلمان، نزاع می‌کردند

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 30

اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم

عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5738

بس است روی دلی مشت استخوان مرا

ز چشم شیر فتد برق در نیستانم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5739

ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم

فتاده است تزلزل به چار ارکانم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5740

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور