شاعر: امیرخسرو دهلوی
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد
تو رفتی از نظر و من هنوز حیرانم
گمان مبر که گذارم ز دست دامن تو
اگر چه از دو جهان آستین برافشانم
چنان مقابل تو باد عاشقی در سر
همی روم که به شمشیر رو نگردانم
گر، ای سوار، کمان در کشی به کشتن من
سپر ز دیده بود گاه تیر بارانم
دریده پرده دل تیر غمزه تو، چنانک
شکاف گشت همه رازهای پنهانم
به صبر گفتم «یک لحظه مونس من باش »
جواب داد که «از هجر نیست درمانم »
کرشمه تو و جور رقیب و درد فراق
بدین صفت من بیچاره زیست نتوانم
خوش آن زمان که حریف معاشران بودم
فراغ شاهد و می بود و برگ بستانم
ندانم آن همه همصحبتان کجا رفتند؟
که هیچ بار نیامد خبر از ایشانم
کنون ز دولت عشقت امید خسرو نیست
که بیش جمع شود خاطر پریشانم
زمین
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2260
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1740
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5738
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5739
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5740
فارسی متن کا ماخذ: گنجور