شاعر: صائب
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
ز اشک شمع به شبگردی اشک من پیش است
ز گریه زمزم صد کعبه شبستانم
چرا عزیز نباشم به دیده ها چون خال
کبوتر حرم آن چه زنخدانم
صدف به آب گهر تا دهن نمی شوید
نمی برد به زبان نام چشم گریانم
همان تلاش نهانخانه وطن دارم
اگر دهد به کف دست جا سلیمانم
به هر که منکر جوش سرشک من باشد
اگر بود پسر نوح، موج طوفانم
گشاده روی به احباب چون گل صبحم
به گرمخونی چون آفتاب تابانم
تلاش میوه جنت نمی کنم صائب
هلاک سیب زنخدان و نار پستانم
زمین
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1457
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2260
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1740
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5739
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5740
فارسی متن کا ماخذ: گنجور