شاعر: صائب
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
شده است نقد قیامت مرا ز پیریها
عصا صراط من و عینک است میزانم
اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی
چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم
شده است موی سرم تا سفید از پیری
چو شمع صبح به نور حیات لرزانم
ز ضعف تن به زمین نقش بستهام چو غبار
به دست و دوش نسیم صباست جولانم
نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها
خمیر مایهٔ حسرت شده است دندانم
قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا
اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم
دوام زندگی من نه از تنومندی است
ز ناتوانی بر لب نمیرسد جانم
زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی
شده است قامت خم گشته طاق نسیانم
به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب
نهشت باد خزان برگی از گلستانم
زمین
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1457
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2260
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1740
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5738
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5739
فارسی متن کا ماخذ: گنجور