شاعر: امیرخسرو دهلوی
ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من میگذرانم
گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»
من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟
یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن
تا قصه اندوه توام پیش تو خوانم
بودهست گمانم که ز دستت نبرم جان
جاوید بزی تو که یقین گشت گمانم
پرسی که بگو حال خود، ای دوست، چه پرسی؟
آن به که من این قصه به گوشَت نرسانم
نی ز آن منی تو، چه برم رشک ز اغیار
بیهوده مگس از شکرستان که رانم؟
تا چند دهی دردسر، ای اهل نصیحت
من خود ز دل سوخته خویش به جانم
زان گونه که ماندی تو درین سینه، هم اکنون
مانی تو درین سینه و من بنده نمانم
گویند که «خسرو، تو شدی خاک به کویش »
ناچار چو رفتن به درش مینتوانم
زمین
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم
چون صبح غباری به هوا چیده دکانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2264
هر چند درین مرحله بی تاب و توانم
چون آبله سر در قدم راهروانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2265
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 260
از عشق ندانم که کیم یا به که مانم
شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
فارسی متن کا ماخذ: گنجور