شاعر: امیرخسرو دهلوی
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم
از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم
گوهر ز برم رفته و دریا به کنارم
هر روز دم سرد، مگر باد خزانم
هر لحظه زنم اشک، مگر ابر بهارم
هر شب ز پی طالع بد تا به سحرگاه
قطره ز مژه بارم و سیاره شمارم
آن دل که ز من بستده ای بهر خدا را
بسپار به من تا به خدایت بسپارم
گر صد ستم از بهر تو بر روی من آید
آرم همه بر خویش و به روی تو نیارم
هشدار، دل خسرو اگر زلف تو گیرد
تا ناله شبگیر به رویت نگمارم
زمین
دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2141
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
یاربکه شود برگ حنا سنگ مزارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2143
چون خاک شوم گر گذری سوی مزارم
بوی جگر سوخته یابی ز غبارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 596
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم
بر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 325
فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5901
بر من نظری کن، که منت عاشق زارم
دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 174
فارسی متن کا ماخذ: گنجور