شاعر: بیدل دهلوی
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم
چون صبح غباری به هوا چیده دکانم
عمریست چو گردون به کمند خم تسلیم
زه در بن گوش که کشیده است کمانم
غیر از دل سنگین تو در دامن اینکوه
یک سنگ ندیدم که ننالد ز فغانم
هستی نه متاعیست که ارزد به تکلف
دل میکشد این بار و من از شرم گرانم
موجگهر از دوری دریا بهکه نالد
فریاد که در کام شکستند زبانم
چون رنگ فسردن اگرم دست نگیرد
بالی که ندارم به چه آهنگ فشانم
چون پیر شدم رستم از آفات تعین
در قد دوتا بود نهان خط امانم
مستان بخروشیدکه من نیز به تکلیف
پیغام دماغی به شنیدن برسانم
حرفم همه زان نرگس میخانه پیام است
گر حوصلهای هست ببوسید دهانم
نامنفعلی منفعل زندگیام کرد
چندان نشدم آب که گردی بنشانم
بیدل نکند موج گهر شوخی جولان
در سکته شکستهست قدم شعر روانم
زمین
ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من میگذرانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1496
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 260
از عشق ندانم که کیم یا به که مانم
شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
هر چند درین مرحله بی تاب و توانم
چون آبله سر در قدم راهروانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2265
فارسی متن کا ماخذ: گنجور