شاعر: بیدل دهلوی
هر چند درین مرحله بی تاب و توانم
چون آبله سر در قدم راهروانم
بر قمری و بلبل ز نشاطم مسرایید
من بوی گلم نالهٔ رنگین فغانم
دیدار طلب زهرهٔ گفتار ندارد
در جوهر آیینه شکستهست زبانم
بار سر دوشم نه جوانیست نه پیری
خمگشتهٔ فکر خودم از بس که گرانم
جرأت ز خیالم به چه امید بنازد
فرصت شمر تیر نشستهست کمانم
چون موج گهرصرفه نبردم ز تأمل
زبن عرصه برون برد همین ضبط عنانم
بر شهرت عنقا نتوان بست خموشی
گردی که ندارم به چه آبش بنشانم
جز وهم تمیز من و موهوم که دارد
بردهست ضعیفی چو میانت ز میانم
از کوشش بیحاصل عشاق مپرسید
مرکز به بغل چون خط پرگار دوانم
مکتوب شکست از پر رنگم مگشایید
شاید که پیامی به شنیدن برسانم
چون صبح چه نازم به متاع رم فرصت
از دامن برچیده بلند است دکانم
بی دامن و جیب است لباس من مجنون
بیدل ز تکلف چه درم یا چه فشانم
زمین
ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من میگذرانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1496
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 260
از عشق ندانم که کیم یا به که مانم
شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
نی قابل سودم نه سزاوار زیانم
چون صبح غباری به هوا چیده دکانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2264
فارسی متن کا ماخذ: گنجور