شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی
یا خود چو عمر رفته باز آمدن ندانی؟
در راه تو بمیرم، گرچه ترا نبینم
باری خلاص یابم از ننگ زندگانی
زانجا که رفته ای تو، نفرستی ار سلامی
بر دست باد باری از خاک ره نشانی!
رفتی و زآرزویت بر لب رسید جانم
مانا که زنده یابی، باز آاگر توانی
از ما چو آشنایان برداشتند دل را
ای جان زار مانده، تو هم ببر گرانی
ای صاحب سلامت، خفته به خواب مستی
تو در شب فراقت احوال من چه دانی؟
زین بخت نابسامان کامی نیافت خسرو
برباد آرزو شد سرمایه جوانی
زمین
افتادهام به راهت چون اشک بیروانی
مکتوب انتظارم شاید مرا بخوانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2760
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی
دامن فشاندن من دارد جگر فشانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2773
بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی
باشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 464
خوش آنکه وارهاند ما را ز ما زمانی
روشن ضمیر پیری یا خوبرو جوانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
ای گوهر خدایی آیینه معانی
هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2941
اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2957
ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2959
رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
جویای هر چه هستی میدانک عین آنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2960
اخرج عنالمکان، یا صارمالزمان
واسبح سباح حوت فی قلزمالمعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3222
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 613
فارسی متن کا ماخذ: گنجور