شاعر: جامی
بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی
باشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی
از ناله دمادم فرسوده شد زبانم
می بایدم ز آهن همچون جرس زبانی
عمری به پیش تیرش بودی تنم نشانه
اینک به سینه هرجا از زخم او نشانی
از تاج سربلندان شد عالی آستانش
زین آستان نباشد عالیتر آستانی
آهی که دور ازان مه خوردم فرو به سینه
بهر خراش جانم شد آتشین سنانی
باشد بهار خرم آن رخ ز سبزه خط
یارب مباد هرگز آسیبش از خزانی
از ضعف و عجز و پیری جامی ز پا فتادی
ای وای اگر نگیرد دست تو نوجوانی
زمین
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی
یا خود چو عمر رفته باز آمدن ندانی؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1869
ما را در آرزویت بگذشت زندگانی
باقیست تا دو سه دم، دریاب گر توانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1900
افتادهام به راهت چون اشک بیروانی
مکتوب انتظارم شاید مرا بخوانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2760
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی
دامن فشاندن من دارد جگر فشانی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2773
ای گوهر خدایی آیینه معانی
هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2941
اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2957
ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2959
رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
جویای هر چه هستی میدانک عین آنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2960
اخرج عنالمکان، یا صارمالزمان
واسبح سباح حوت فی قلزمالمعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3222
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 613
فارسی متن کا ماخذ: گنجور