شاعر: بیدل دهلوی
افتادهام به راهت چون اشک بیروانی
مکتوب انتظارم شاید مرا بخوانی
از ساز حیرت من مضمون ناله درباب
گرد نگاه دارد فریاد ناتوانی
آنجا که عشق ریزد آیینهٔ تحیر
روشنتر از بیانها مضمون بیزبانی
یا اضطراب اشکی یا وحشت نگاهی
تاکی به رنگ مژگان پرواز آشیانی
از رفتن نفسها آثار نیست پیدا
نقش قدم ندارد صحرای زندگانی
دریای عشق و ساحل ای بیخبر چه حرفست
تا قطره دارد اینجا توفان بیکرانی
تا چند سنگ راهت باشد غبار هستی
از وحشت شرر کن نقش سبکعنانی
در عالمی که نقدش مصروف احتیاجست
ابرام میفروشی چندان که زنده مانی
تا طبع دون نسازد مغرور اختیارت
ناکردن است اولی کاری که میتوانی
بی صید دیدهٔ دام مخمور مینماید
قد دو تاست اینجا خمیازهٔ جوانی
خمخانهٔ تمنا جامی دگر ندارد
مفتست بیدماغی گر نشئه میرسانی
بیدل غبار آهی تا رنگ اوج گیرد
از چاک سینه دارم چون صبح نردبانی
زمین
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی
یا خود چو عمر رفته باز آمدن ندانی؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1869
ما را در آرزویت بگذشت زندگانی
باقیست تا دو سه دم، دریاب گر توانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1900
بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی
باشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 464
خوش آنکه وارهاند ما را ز ما زمانی
روشن ضمیر پیری یا خوبرو جوانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
ای گوهر خدایی آیینه معانی
هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2941
اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2957
ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی
زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2959
رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
جویای هر چه هستی میدانک عین آنی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2960
اخرج عنالمکان، یا صارمالزمان
واسبح سباح حوت فی قلزمالمعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3222
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 613
فارسی متن کا ماخذ: گنجور