شاعر: امیرخسرو دهلوی
نمی داند مه نامهربانم
که دور از روی خوبش بر چه سانم؟
چو زلف بیقرارش بیقرارم
چو چشم ناتوانش ناتوانم
برو باد و گدایی کن به کویش
بگو با آن مه نامهربانم
«که گرچه می نهی بار فراقم
وگرچه می زنی تیغ زبانم
هنوزم مهرت اندر سینه باشد
اگر در خاک ریزد استخوانم »
بپرس از شمع حال سوز خسرو
که تا گوید که شبها بر چه سانم
زمین
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1515
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1516
من آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1518
بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز من از خود نهانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1519
مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 419
ز تو گر یک نظر آید به جانم
نباید این جهان و آن جهانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 561
ازین دریا که غرق اوست جانم
برون جستم ولیکن در میانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 562
گهی شعر عراقی را بخوانم
گهی جامی زند آتش به جانم
علامہ اقبالارمغان حجازحضور رسالتبخش 7 - گهی شعر عراقی را بخوانم
به مرغان چمن همداستانم
زبان غنچه های بی زبانم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 69
فارسی متن کا ماخذ: گنجور