شاعر: جامی
خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود
وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود
هست گویی ز لطافت ذقنت وز خوبان
کس درین عرصه چو تو گوی لطافت نربود
جیب جانم که شد از دست غمت چاک بدوز
تاری اندر شکن زلف تو انگار نبود
همه کس کشته خود می درود بخت نگر
که دلم مهر و وفا کشت و غم و درد درود
هستم از مردمک دیده خود غرقه به خون
که چرا دوش در آغوش خیال تو غنود
رود نیلی ست روان سوی تو ای مصر جمال
چشم گریان که شد از سنگ جفای تو کبود
بس که جامی پی پابوس تو هر سوی دوید
پای او سود ولبی بر کف پای تو نسود
زمین
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
فرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 790
بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود
مقبل آن نیست که در حال بمیرد مولود
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 36
خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد
رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 107
مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد
مرد صاحبنظر آنجا که وفا بیند و جود
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 109
شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 26
احمدالله تعالی که به ارغام حسود
خیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 21 - در ستایش شمسالدین حسین علکانی
به خرابات شدم دوش مرا بار نبود
میزدم نعره و فریاد ز من کس نشنود
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 104
دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ
شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 20 - خرابات فرنگ
هر که از میکده عشق تو بویی شنود
تا زید مست زید چون برود مست رود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 158
فارسی متن کا ماخذ: گنجور