شاعر: جامی
هر که از میکده عشق تو بویی شنود
تا زید مست زید چون برود مست رود
وان کزین میکده بویی به مشامش نرسد
اینقدر دولت اوبس که به این می گرود
کشتزاریست عجب عرصه گیتی که در او
هرکه را می نگری کشته خود می درود
یار مستغنی و ره مشکل و رهبر نایاب
سالکان را دل ازین خون نشود چون نشود
صاحب سایه بود عشق تو و من سایه
بروم یا بدوم چون برود یا بدود
می کشم پیش خیال تو دل و جان چه کنم
میهمان هرکه بود حاضر و خوان هر چه بود
حاجت صوت مغنی نبود جامی را
جاودان بانگ سماع از دل خود می شنود
زمین
واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
فرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 790
بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود
مقبل آن نیست که در حال بمیرد مولود
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 36
خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد
رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 107
مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد
مرد صاحبنظر آنجا که وفا بیند و جود
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 109
شرف نفس به جود است و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 26
احمدالله تعالی که به ارغام حسود
خیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 21 - در ستایش شمسالدین حسین علکانی
به خرابات شدم دوش مرا بار نبود
میزدم نعره و فریاد ز من کس نشنود
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 104
دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ
شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود
علامہ اقبالپیام مشرقنقشِ فرنگبخش 20 - خرابات فرنگ
خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود
وز رگ جان گره غصه به دندان بگشود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 269
فارسی متن کا ماخذ: گنجور