شاعر: جامی
خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید
ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید
امید مقدم یاران بود که پاکان را
درین خرابه به گل دست همت الاید
به نقش و خط چه تمتع ز خانه آرایی
چو دوستی به جمال خودش نیاراید
گشاده دار در خانه کز در بسته
برون ز تیرگی خانه هیچ نگشاید
گشای روزنه دل چو دیده تا نوری
تو را ز عالم بالا جمال بنماید
چو نیست مطلع آن نور غیر روزن دل
کس از عمارت خشتش به گل چه انداید
بر آستانه خدمت نهاده جامی سر
که مقبلی قدم لطف رنجه فرماید
زمین
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1040
وفا ز یار جفاکار چون نمی آید
جفا ز یار وفادار هم نمی شاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937
تنم ز رنج فراوان همی نیاساید
دلم از انده بی حد همی بفرساید
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 60
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 230
نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 943
سپیده دم بدمید و سپیده میساید
که ویس روز رخ خویش را بیاراید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 953
به حسن دلبر من هیچ در نمیباید
جز این دقیقه که با دوستان نمیپاید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 276
فراق را دلی از سنگ سختتر باید
مرا دلیست که با شوق بر نمیآید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 279
مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید
گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 280
گمان مبر که جهان اعتماد را شاید
که بیعدم نبود هر چه در وجود آید
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 14
فارسی متن کا ماخذ: گنجور