صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1040

غزل شمارهٔ 1040

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

2

غلام نرگس نامهربان یار خودم

که کشته بیند و بخشایشی نفرماید

3

چو مایه هست زکاتی بده گدایان را

که مال و حسن و جوانی به کس نمی‌آید

4

کسی که در دل شب خواب بی غمی کرده ست

بر آب دیده بیچارگان نبخشاید

5

هلاک من اگر از دست اوست، ای زاهد

تو جمع باش که عمر از دعا نیفزاید

6

چه کم شود زتو، ای بی وفای سنگین دل

به یک نظاره که درمانده ای بیاساید

7

دلم مشاهد ساقی و روی در محراب

بیار می که ز تزویر هیچ نگشاید

8

ز من مپرس، دلا، گر تو توبه می شکنی

که مست و عاشق و دیوانه را همین شاید

9

به زندگی نرسد چون به ساعدت خسرو

بکش، مگر که به خون دست تو بیالاید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟

از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1039

اگلی نظم

ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود

او را دلی نبود که در جست و جو نبود

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1041

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 159

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 60

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 230

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 943

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 953

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 276

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 279

مرو به خواب که خوابت ز چشم بِرباید

گرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 280

گمان مبر که جهان اعتماد را شاید

که بی‌عدم نبود هر چه در وجود آید

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 14

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور