شاعر: جامی
حلقه گوش تو را هر که بدین لطف بدید
حلقه بندگی عشق تو در گوش کشید
حلقه گوش تو را تا شده ام حلقه به گوش
حلقه سان کار مرا پا و سری نیست پدید
گوشت ای سیمبر از حلقه زر گشت گران
جای آن دارد اگر ناله ما را نشنید
ماند در حلقه گوش تو گرفتار دلم
گرچه بسیار ازان راه برون شد طلبید
زر شد از حلقه گوش تو مرا چهره ولی
نتوان گوهر وصل تو بدین وجه خرید
هر کجا حلقه زدند اهل ملاحت چو دلم
حلقه گوش تو را دید ازان حلقه رمید
گوش کن گوش که از بار غم فرقت تو
حلقه شد قامت جامی و به گوشت نرسید
زمین
این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید
چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 791
هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید
کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 273
یارب این نامهسِیَهکردهی بیفایدهعُمْر
همچُنان، از کَرَمَت بَر نگرفتهست امید
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 119
داستان پسر هند مگر نشنیدی
که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 86
ملک هند به خلیفه بغداد تحفه ها فرستاد همراه طبیبی فیلسوف به مهارت در طب و حکمت موصوف، پیش خلیفه به پای خاست که سه چیز آورده ام که جز ملوک را نباید و جز سلاطین را نشاید.
فرمود که آن کدام است؟ گفت: اول خضابی که موی سفید را سیاه گرداند به وجهی که هرگز متغیر نشود و سفید نگردددویم معجونی که هر چند طعام خورد معده گران نگردد و مزاج از اعتدال نیفتد سیوم ترکیبی که پشت را قوی گرداند و رغبت مباشرت آرد و از تکرار آن نه ضعف بصر خیزد و نه نقصان قوت.
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 6
باز صبح طرب از مطلع امید دمید
نفحات ظفر از گلشن اقبال وزید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 272
فارسی متن کا ماخذ: گنجور