شاعر: جامی
هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را
همه بر وجه کمال است کما لا یخفی
بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم
هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا
بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد
در همه شهر بدین شیوه شد انگشت نما
گر به تیغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است
غم از آن ست که از تیغ تو افتاد جدا
خواستم خواهم ازان لب به دعا دشنامی
حاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا
طلب بوسه ازان لب نبود حد کسی
در سر من هوسی هست ولی زان کف پا
جامی آخر به سر زلف تو زد دست امید
خصه الله تعالی بمزید الزلفا
زمین
نوبهار آمد و بگذشت به شادی مه دی
اینک اینک که سراپای گل و آتش وی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1979
از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
موزهٔ چینی میخواهم و اسب تازی
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 166
گر گریزی به ملولی ز من سودایی
روکشان دست گزان جانب جان بازآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2866
ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2889
نکند دانا مستی نخورد عاقل می
ننهد مرد خردمند سوی مستی پی
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 176
لذت عشق فرو رفت مرا در رگ و پی
عشق می گویم و جان می دهم از لذت وی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 911
فارسی متن کا ماخذ: گنجور