شاعر: جامی
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خم
درآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
چو آن ترانه ام از خویشتن تهی سازد
عجب مدار چو پیمانه گر جهم در خم
تو گنج حسنی و گرد تو اژدهای فلک
به قصد پاس تو زاغیار سرنهاده به دم
به راه رخش تو سر پر خمار افتاده
بود خمار مرا بشکند به کاسه سم
اگر فروغ جمالت رسد به صبح نخست
فراغتی بود آفاق را ز صبح دوم
تویی به لطف پری بل کزان لطیفتری
که داد جلوه خدایت به صورت مردم
به رشح خامه جامی نظرگشا کاینجاست
که سر همی زند از نیم قطره صد قلزم
زمین
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم
فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1951
زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1739
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم
بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 38 - در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم
چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 106 - در موعظه و نصیحت ابنای زمان
نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم
گرفته دامن شادی شکسته گردن غم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 109
شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دم
رهم ز شغل سیه کاری دوات و قلم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 220
فارسی متن کا ماخذ: گنجور