شاعر: بیدل دهلوی
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم
فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم
ز اهل دل به جز آثار انس هیچ مخواه
رمیدهگیر رمیدن ز آهوان حرم
به خوان عهد و وفا خلق خاک میلیسند
نماند نام نمک بسکه شد غذای قسم
علم به عرصهٔ پستی شکست شهرت جاه
دمید سلسلهٔ موی چینی از پرچم
سخن اگر گهر است انفعال گویاییست
خموش باش که آب گهر نگردد کم
خیال خلد تو زاهد طویله آراییست
خری رهاکن اگر بایدت شدن آدم
بسا گزند که تریاق در بغل دارد
زبان سنگ تری خشکیش بود مرهم
مزاج خودشکن آزار کس نمیخواهد
کم است ریزش خون تیغ را ز ریزش دم
غبار حاجت ما طرف دامنی نگرفت
یقین شد اینکه بلند است آستانکرم
خجالت است خرابات فرصت هستی
قدح زنید حریفان همین به جبههٔ نم
به خط جادهٔ پرگار رفتهایم همه
چو سبحه پیش و پس اینجا گذشته است ز هم
به یاد وصلکه لبریز حسرتی بیدل
که از نم مژهات ناله میچکد چو قلم
زمین
شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دم
رهم ز شغل سیه کاری دوات و قلم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 220
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خم
درآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 358
زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1739
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم
بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 38 - در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم
چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 106 - در موعظه و نصیحت ابنای زمان
نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم
گرفته دامن شادی شکسته گردن غم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 109
فارسی متن کا ماخذ: گنجور