شاعر: جامی
شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دم
رهم ز شغل سیه کاری دوات و قلم
به دل که چون ورق نانوشته پاکیزه ست
چرا کشم ز خیال دروغ و راست رقم
دلم ز رنگ دورنگی گرفته چند کنم
سواد شعر قرین با بیاض شعر به هم
به وصف روی غزالان غزلسرایی چند
به فکر قافیه پشتی چو زلف ایشان خم
کدورت خط و شعرم کجا برد ز ضمیر
بجز صفای می و لحن زیر و نغمه بم
ولی دریغ که طی شد ز بزمگاه امید
ز دستبرد لئیمان بساط لطف و کرم
سفال درد تو را بس ز دست دردکشان
حدیث جام مکن جامی و حکایت جم
زمین
به هر زمین که خبر گیری از سواد عدم
فتاده نامهٔ ما سر به مُهر نقش قدم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1951
زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
مثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1739
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم
بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 38 - در تهنیت اتابک مظفرالدین سلجوقشاه ابن سلغر
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم
چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 106 - در موعظه و نصیحت ابنای زمان
نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم
گرفته دامن شادی شکسته گردن غم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 109
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خم
درآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 358
فارسی متن کا ماخذ: گنجور