شاعر: جامی
مرا کار از غم عشق تو زار است
دلم رفته ست و جان نزدیک کار است
اگر از سینه پرسی دردناک است
وگر از دیده گویم اشکبار است
تو گشتی از قرار خویشتن لیک
مرا آن بی قراری برقرار است
به عذر عشق وامق را خطی بس
که عذرا را ز خوبی بر عذار است
مبر گرد از رخ زرد من ای اشک
کزان چابک سوارم یادگار است
درون صد خارخار از محنت هجر
که را پروای گلگشت بهار است
به درد درد و غم خوش باش جامی
که صاف عیش ما را ناگوار است
زمین
بیا ساقی که ایام بهار است
سمن مست است و نرگس در خمار است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 163
ره عشاق راهی بیکنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 56
فساد عصر حاضر آشکار است
سپهر از زشتی او شرمسار است
علامہ اقبالارمغان حجازحضور عالم انسانیبخش 7 - ابلیس خاکی و ابلیس ناری
مگو کار جهان نااستوار است
هر آن ما ابد را پرده دار است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 148
نه هر کس از محبت مایه دار است
نه با هر کس محبت سازگار است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 6
مرا روزی گل افسرده ئی گفت
نمود ما چو پرواز شرار است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 67
دماغم کافر زنار دار است
بتان را بنده و پروردگار است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 73
چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست
زبان لرزد که معنی پیچدار است
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 86
فارسی متن کا ماخذ: گنجور