شاعر: جامی
درین راهم گشادی نیست چندان
که منزل دور و زادی نیست چندان
ز هر سو رهزنانند ایستاده
مجال ایستادی نیست چندان
شب اندوه هجران دیدگان را
امید بامدادی نیست چندان
بکن با نامردان هرچه خواهی
که اینان را مرادی نیست چندان
به تیغ افتراق از جان بریدیم
چو با مات اتحادی نیست چندان
به زهد خویش مغرور است زاهد
به عشقش اعتقادی نیست چندان
صلاح کار جز معشوق و می نیست
درین دعوی فسادی نیست هجران
به تیغ عشق جامی کشته شو زود
که بر عمر اعتقادی نیست چندان
زمین
چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟
چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 96
ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1901
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
که از پرده برون آیند خوبان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1903
اگر گویندش اندر نار جاوید
بخواهی ماند با فرعون و هامان
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 176
بگذر ای غافل ز یاد این و آن
یاد حق کن تا بمانی جاودان
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 207
عنصری - رحمه الله تعالی - مقدم شعرای عصر خود بوده است و وی را یمین الدوله محمود سبکتگین به نظر قبول ملاحظات فرموده و سخنان وی است این دو بیت در مدح:
تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب
جامیبهارستانروضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)بخش 5 - عنصری
تو در پرده نهان ای کعبه جان
ز شوقت عالمی رو در بیابان
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 716
فارسی متن کا ماخذ: گنجور